+ - x
 » از همین شاعر
 گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
 ای دوش ز دست ما رهیده
 ای غایب از این محضر از مات سلام الله
 الیوم من الوصل نسیم و سعود
 ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری
 برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای
 روز طرب است و سال شادی

 » بیشتر بخوانید...
 اگر مُردم
 ضعیف نیستیم
 بدرود
 ویلن نواز ناز
 پارسی
 مرگ
 تلاوت اشک
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 فریاد زیر آب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را
جوش نمود نوش را نور فزود دیده را
گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من
من نفروشم از کرم بنده خودخریده را
بین که چه داد می کند بین چه گشاد می کند
یوسف یاد می کند عاشق کف بریده را
داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد
بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را
عاجز و بی کسم مبین اشک چو اطلسم مبین
در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را
هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب
صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را
چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او
چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را
وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود
پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را
کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند
سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را
جام می الست خود خویش دهد به سمت خود
طبل زند به دست خود باز دل پریده را
بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش
چون که عصیده می رسد کوته کن قصیده را
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن
در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *