+ - x
 » از همین شاعر
 گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
 گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
 هله آن به که خوری این می و از دست روی
 چند بوسه وظیفه تعیین کن
 دیدم رخ خوب گلشنی را
 چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد
 عاقبت از عاشقان بگریختی
 امروز تو خوشتری و یا من
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
 ای سخت گرفته جادوی را

 » بیشتر بخوانید...
 استخاره های انتخاباتی
 آوازهای سرزمین صبوری
 ای قدمت چراغ من!
 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
 آشپزخانه
 قانون خموشی
 شعر گمشده
 نگه دارد برهمن کار خود را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را
جوش نمود نوش را نور فزود دیده را
گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من
من نفروشم از کرم بنده خودخریده را
بین که چه داد می کند بین چه گشاد می کند
یوسف یاد می کند عاشق کف بریده را
داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد
بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را
عاجز و بی کسم مبین اشک چو اطلسم مبین
در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را
هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب
صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را
چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او
چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را
وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود
پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را
کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند
سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را
جام می الست خود خویش دهد به سمت خود
طبل زند به دست خود باز دل پریده را
بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش
چون که عصیده می رسد کوته کن قصیده را
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن
در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *