+ - x
 » از همین شاعر
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 ملولان همه رفتند در خانه ببندید
 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
 به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین
 آن کس که ز جان خود نترسد
 گوش من منتظر پیام تو را
 مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
 چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد
 یا منیر الخد یا روح البقا
 مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی

 » بیشتر بخوانید...
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 قامت غزل
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 دیار آخرین
 دام مهرویان
 از مرگ نترسم که مددکار من است
 مقام شوق بی صدق و یقین نیست
 اگر دانا دل و صافی ضمیر است
 به تو سلام می کنم
 بر سر آنم که گر ز دست برآید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا
در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا
جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو
ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا
سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت
چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا
آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو
غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو میا
خوش بخرام بر زمین تا شکفند جان ها
تا که ملک فروکند سر ز دریچه سما
چونک شوی ز روی تو برق جهنده هر دلی
دست به چشم برنهد از پی حفظ دیده ها
هر چه بیافت باغ دل از طرب و شکفتگی
از دی این فراق شد حاصل او همه هبا
زرد شدست باغ جان از غم هجر چون خزان
کی برسد بهار تو تا بنماییش نما
بر سر کوی تو دلم زار نزار خفت دی
کرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا
گفت چگونه ای از این عارضه گران بگو
کز تنکی ز دیده ها رفت تن تو در خفا
گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن
صحت یافت این دلم یا رب تش دهی جزا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *