+ - x
 » از همین شاعر
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد
 با دل گفتم چرا چنینی
 به پیش آر سغراق گلگون من
 ساقیا ساقیا روا داری
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
 جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
 ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین
 درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان

 » بیشتر بخوانید...
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 تابکی
 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
 خاک بی خاکی
 شه بیت
 پلان ها و فلان ها
 بکس قدیمی
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما
تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما
خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب
آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما
جمله ره چکیده خون از سر تیغ عشق او
جمله کو گرفته بو از جگر کباب ما
شکر باکرانه را شکر بی کرانه گفت
غره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما
روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تو
از پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما
تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا
چونک ز هم بشد جهان از بت بانقاب ما
از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان
ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *