+ - x
 » از همین شاعر
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 اگر عشقت به جای جان ندارم
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی
 کل عقل بوصلکم مدهش
 ای دیده ز نم زبون نگشتی
 به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
 چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب

 » بیشتر بخوانید...
 ترانه تاریک
 سینه ی کنده کنده یی دارم
 یک چند به کودکی باستاد شدیم
 شبانه
 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 در بیصدایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
بر روی و سر چو سیل دوان تا بجوی دوست
خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه ها
ای گفت و گوی ما همگی گفت و گوی دوست
گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم
گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست
گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر
کفگیر می زند که چنینست خوی دوست
بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه
تا جان ما بگیرد یک باره بوی دوست
چون جان جان وی آمد از وی گزیر نیست
من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست
بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیف
ندهی به هر دو عالم یکتای موی دوست
با دوست ما نشسته که ای دوست دوست کو
کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست
تصویرهای ناخوش و اندیشه رکیک
از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست
خاموش باش تا صفت خویش خود کند
کو های های سرد تو کو های هوی دوست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *