+ - x
 » از همین شاعر
 بده آن باده به ما باده به ما اولیتر
 چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار
 در این سرما سر ما داری امروز
 جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید
 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
 بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
 به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی
 اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی
 من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی
 به برج دل رسیدی بیست این جا

 » بیشتر بخوانید...
 زنخدانش مکیدم تا به پستان
 به حریم جان بیایی که ترن ترن ترانی
 به آن لبهای خندان کار دارم
 بارون
 بر گور بوسه ها
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 هموطن
 خروشان ترا تا می برد آب
 معاشران گره از زلف یار باز کنید
 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
بر روی و سر چو سیل دوان تا بجوی دوست
خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه ها
ای گفت و گوی ما همگی گفت و گوی دوست
گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم
گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست
گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر
کفگیر می زند که چنینست خوی دوست
بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه
تا جان ما بگیرد یک باره بوی دوست
چون جان جان وی آمد از وی گزیر نیست
من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست
بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیف
ندهی به هر دو عالم یکتای موی دوست
با دوست ما نشسته که ای دوست دوست کو
کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست
تصویرهای ناخوش و اندیشه رکیک
از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست
خاموش باش تا صفت خویش خود کند
کو های های سرد تو کو های هوی دوست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *