+ - x
 » از همین شاعر
 میر شکار من که مرا کرده ای شکار
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
 ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه
 وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
 این کیست چنین مست ز خمار رسیده
 آید هر دم رسول از طرف شهر یار
 بار دگر جانب یار آمدیم

 » بیشتر بخوانید...
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 میرود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا
 هر ثانیه چو قرن بمیرد
 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
 کوچ
 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
بر روی و سر چو سیل دوان تا بجوی دوست
خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه ها
ای گفت و گوی ما همگی گفت و گوی دوست
گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم
گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست
گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر
کفگیر می زند که چنینست خوی دوست
بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه
تا جان ما بگیرد یک باره بوی دوست
چون جان جان وی آمد از وی گزیر نیست
من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست
بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیف
ندهی به هر دو عالم یکتای موی دوست
با دوست ما نشسته که ای دوست دوست کو
کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست
تصویرهای ناخوش و اندیشه رکیک
از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست
خاموش باش تا صفت خویش خود کند
کو های های سرد تو کو های هوی دوست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *