+ - x
 » از همین شاعر
 دل و جان را در این حضرت بپالا
 دل با دل دوست در حنین باشد
 باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من
 مست می عشق را حیا نی
 چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
 عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
 دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
 می دوید از هر طرف در جست و جو
 باد بین اندر سرم از باده ای

 » بیشتر بخوانید...
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
 بشر تا از مقام خود فتاد است
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های
 رنگه هویت خود باخته اند
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
 فریاد خسته
 چه نويسم که حال من چون است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا
زانک تو آفتابی و بی تو بود فسردنا
خلق بر این بساط ها بر کف تو چو مهرۀ
هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا
گفت دمم چه می دهی دم به تو من سپرده ا م
من ز تو بی خبر نیم در دم دم سپردنا
پیش به سجده می شدم پست خمیده چون شتر
خنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا
بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردنا
گردن دراز کردۀ پنبه بخواهی خوردنا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *