+ - x
 » از همین شاعر
 جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
 لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی
 آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی
 خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم
 خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو *
 به خانه خانه می آرد چو بیذق شاه جان ما را
 نباشد عیب پرسیدن، ترا خانه کجا باشد
 ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش
 هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی

 » بیشتر بخوانید...
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
 آواره تر از باد
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 اشکی بر گور بیگناهان بالابلوک
 دستگیری پدرانه یا مردسالاری تجربی
 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
 در انتحار لحظه ها
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 سیاهی هوش

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا
زانک تو آفتابی و بی تو بود فسردنا
خلق بر این بساط ها بر کف تو چو مهرۀ
هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا
گفت دمم چه می دهی دم به تو من سپرده ا م
من ز تو بی خبر نیم در دم دم سپردنا
پیش به سجده می شدم پست خمیده چون شتر
خنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا
بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردنا
گردن دراز کردۀ پنبه بخواهی خوردنا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *