+ - x
 » از همین شاعر
 از پگه ای یار زان عقار سمایی
 ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری
 توبه سفر گیرد با پای لنگ
 مرا اندر جگر بنشست خاری
 فریفت یار شکربار من مرا به طریق
 بیاموز از پیمبر کیمیایی
 مست گشتم ز ذوق دشنامش
 امروز سماع است و مدام است و سقایی
 مستی امروز من نیست چو مستی دوش
 امشب پریان را من تا روز به دلداری

 » بیشتر بخوانید...
 رفته
 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
 تلخ افتاد
 رنگه هویت خود باخته اند
 آیینه ها
 اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم
 قشلاق زاده ام
 ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
بر من خسته کرده ای روی گران چرا؟ چرا؟
بر دل من که جای تست کارگه وفای تست
هر نفسی همی زنی زخم سنان چرا؟ چرا؟
گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری
جان و جهان همی بری جان و جهان چرا؟ چرا؟
چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری
ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا؟ چرا؟
مهر تو جان نهان بود مهر تو بی نشان بود
در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا؟ چرا؟
گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن
ای بنموده روی تو صورت جان چرا؟ چرا؟
ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل
بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا؟ چرا؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *