+ - x
 » از همین شاعر
 آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
 تو تا بنشسته ای بر دار فانی
 هر شب که بود قاعده سفره نهادن
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
 پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن
 در غم یار یار بایستی
 دیدم رخ خوب گلشنی را
 بانگ برآمد ز خرابات من
 هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو

 » بیشتر بخوانید...
 ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
 طعنه ساز
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
 مرز
 زمانه کج روشان را به بر نکشید
 خرم آنروز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
بر من خسته کرده ای روی گران چرا؟ چرا؟
بر دل من که جای تست کارگه وفای تست
هر نفسی همی زنی زخم سنان چرا؟ چرا؟
گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری
جان و جهان همی بری جان و جهان چرا؟ چرا؟
چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری
ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا؟ چرا؟
مهر تو جان نهان بود مهر تو بی نشان بود
در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا؟ چرا؟
گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن
ای بنموده روی تو صورت جان چرا؟ چرا؟
ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل
بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا؟ چرا؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *