+ - x
 » از همین شاعر
 مگیر ای ساقی از مستان کرانی
 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
 هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن
 بیست و سوم
 ای هفت دریا گوهر عطا کن
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
 ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم
 آتش پریر گفت نهانی به گوش دود

 » بیشتر بخوانید...
 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
 ساقیا برخیز و درده جام را
 آه نوميد بی اثر نبود
 ای زهره
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 چراغ گل
 محاق
 نپنداری که مرد امتحان مرد
 دل بیمار و خسته ای دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا
تا که بهار جان ها تازه کند دل تو را
بوی سلام یار من لخلخه بهار من
باغ و گل و ثمار من آرد سوی جان صبا
مستی و طرفه مستیی هستی و طرفه هستیی
ملک و درازدستیی نعره زنان که الصلا
پای بکوب و دست زن دست در آن دو شست زن
پیش دو نرگس خوشش کشته نگر دل مرا
زنده به عشق سرکشم بینی جان چرا کشم
پهلوی یار خود خوشم یاوه چرا روم چرا
جان چو سوی وطن رود آب به جوی من رود
تا سوی گولخن رود طبع خسیس ژاژخا
دیدن خسرو زمن شعشعه عقار من
سخت خوش است این وطن می نروم از این سرا
جان طرب پرست ما عقل خراب مست ما
ساغر جان به دست ما سخت خوش است ای خدا
هوش برفت گو برو جایزه گو بشو گرو
روز شدشت گو بشو بی شب و روز تو بیا
مست رود نگار من در بر و در کنار من
هیچ مگو که یار من باکرمست و باوفا
آمد جان جان من کوری دشمنان من
رونق گلستان من زینت روضه رضا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *