+ - x
 » از همین شاعر
 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
 روی تو به رنگریز کان ماند
 ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من
 نیک بدست آنکه او شد تلف نیک و بد
 تو جان مایی، ماه سمایی
 چند نهان داری آن خنده را
 این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده
 باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
 ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
 غدرالعشق فزلت

 » بیشتر بخوانید...
 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
 رخت مه را رخ و فرزین نهادست
 گل کرده سبز ناز خیالت به خانه ام
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز
 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
 بگذار برگردم!
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
در شکرینه یقین سرکه انکار نیست
گر چه تو خون خواره ای رهزن و عیاره ای
قبله ما غیر آن دلبر عیار نیست
کان شکرهاست او مستی سرهاست او
ره نبرد با وی آنک مرغ شکرخوار نیست
هر که دلی داشتست بنده دلبر شدست
هر که ندارد دلی طالب دلدار نیست
گل چه کند شانه را چونک ورا موی نیست
پود چه کار آیدش آنک ورا تار نیست
با سر میدان چه کار آن که بود خرسوار
تا چه کند صیرفی هر کش دینار نیست
جان کلیم و خلیل جانب آتش دوان
نار نماید در او جز گل و گلزار نیست
ای غم از این جا برو ور نه سرت شد گرو
رنگ شب تیره را تاب مه یار نیست
ای غم پرخار رو در دل غمخوار رو
نقل بخیلانه ات طعمه خمار نیست
دره غین تو تنگ میمت از آن تنگتر
تنگ متاع تو را عشق خریدار نیست
ای غم شادی شکن پر شکرست این دهن
کز شکرآکندگی ممکن گفتار نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *