+ - x
 » از همین شاعر
 دل من که باشد که تو را نباشد
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
 دوش از بت من جهان چه می شد
 بربند دهان از نان کمد شکر روزه
 نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
 شانزدهم
 آن خواجه خوش لقا چه دارد
 هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش
 ای خدا این وصل را هجران مکن

 » بیشتر بخوانید...
 رباعیات امروز
 آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
 با خلق نکو بزی که زیور این است
 اگر تو گرم و من سردم
 نگاه تست شمشیر خدا داد
 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
 شرنگس
 پرستو
 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
 مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
در شکرینه یقین سرکه انکار نیست
گر چه تو خون خواره ای رهزن و عیاره ای
قبله ما غیر آن دلبر عیار نیست
کان شکرهاست او مستی سرهاست او
ره نبرد با وی آنک مرغ شکرخوار نیست
هر که دلی داشتست بنده دلبر شدست
هر که ندارد دلی طالب دلدار نیست
گل چه کند شانه را چونک ورا موی نیست
پود چه کار آیدش آنک ورا تار نیست
با سر میدان چه کار آن که بود خرسوار
تا چه کند صیرفی هر کش دینار نیست
جان کلیم و خلیل جانب آتش دوان
نار نماید در او جز گل و گلزار نیست
ای غم از این جا برو ور نه سرت شد گرو
رنگ شب تیره را تاب مه یار نیست
ای غم پرخار رو در دل غمخوار رو
نقل بخیلانه ات طعمه خمار نیست
دره غین تو تنگ میمت از آن تنگتر
تنگ متاع تو را عشق خریدار نیست
ای غم شادی شکن پر شکرست این دهن
کز شکرآکندگی ممکن گفتار نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *