+ - x
 » از همین شاعر
 روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
 قلت له مصیحا یا ملک المشرق
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 روزی که مرا ز من ستانی
 ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده
 مطربا اسرار ما را بازگو
 ای جهان را دلگشا اقبال عشق
 همه خوف آدمی را از درونست
 دارد درویش نوش دیگر
 چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید

 » بیشتر بخوانید...
 خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
 هم دانه امید به خرمن ماند
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
 نوازش
 تشنه در خون خود اين مرحلهء مشکل نيست
 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است
 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کیست در این شهر که او مست نیست؟
کیست در این دور کزین دست نیست؟
کیست که از دمدمه ی روح قدس
حامله چون مریم آبَست نیست؟
کیست که هر ساعت پنجاه بار
بسته آن طره چون شست نیست؟
چیست در آن مجلس بالای چرخ
از می و شاهد که در این پست نیست؟
می نهلد می که خرد دم زند
تا بنگوید که پیوست نیست
جان بر او بسته شد و لنگ ماند
زانکه از اینجاش برون جست نیست
بوالعجب بوالعجبان را نگر
هیچ تو دیدی که کسی هست نیست؟
برپرد آن دل که پرش شه شکست
بر سر این چرخ کش اشکست نیست
نیست شو و واره از این گفت و گو
کیست کز این ناطقه وارست نیست؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *