+ - x
 » از همین شاعر
 یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم
 قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا
 من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه
 آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن
 ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
 بزم و شراب لعل و خرابات و کافری
 ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
 باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما

 » بیشتر بخوانید...
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 گله از سختی ایام بگذار
 این صبح همان و آن شب تار همان
 تمام كوچه ها
 آواز شبانه برای کوچه ها
 چراغ گل
 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
 فریاد زیر آب
 خم نیرنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نفسی بهوی الحبیب فارت
لما رات الکوس دارت
مدت یدها الی رحیق
و النفس بنوره استنارت
لما شربته نفس و ترا
خفت و تصاعدت و طارت
لاقت قمرا اذا تجلی
الشمس من الحیا توارت
جادت بالروح حین لاقت
لا التفتت و لا استشارت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *