+ - x
 » از همین شاعر
 عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدست
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 ابشر ثم ابشر یا متمن
 هله ای کیا نفسی بیا
 آنچه گل سرخ قبا می کند
 دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
 یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
 بیا ای یار کامروز آن مایی
 بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب

 » بیشتر بخوانید...
 مرور یک گرداب
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 لگد
 نپنداری که مرغ صبح خوانم
 اگر به كوچه و یا خانه ریخت خونم بود
 ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل فرورو در غمش کالصبر مفتاح الفرج
تا رو نماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج
چندان فروخور آن دهان تا پیشت آید ناگهان
کرسی و عرش اعظمش کالصبر مفتاح الفرج
خندان شو از نور جهان تا تو شوی سور جهان
ایمن شوی از ماتمش کالصبر مفتاح الفرج
باری دلم از مرد و زن برکند مهر خویشتن
تا عشق شد خال و عمش کالصبر مفتاح الفرج
گر سینه آیینه کنی بی کبر و بی کینه کنی
در وی ببینی هر دمش کالصبر مفتاح الفرج
چون آسمان گر خم دهی در امر و فرمان وارهی
زین آسمان و از خمش کالصبر مفتاح الفرج
هم بجهی از ما و منی هم دیو را گردن زنی
در دست پیچی پرچمش کالصبر مفتاح الفرج
اقبال خویش آید تو را دولت به پیش آید تو را
فرخ شوی از مقدمش کالصبر مفتاح الفرج
دیویست در اسرار تو کز وی نگون شد کار تو
بربند این دم محکمش کالصبر مفتاح الفرج
دارد خدا خوش عالمی منگر در این عالم دمی
جز حق نباشد محرمش کالصبر مفتاح الفرج
خامش بیان سر مکن خامش که سر من لدن
چون می زند اندرهمش کالصبر مفتاح الفرج


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *