+ - x
 » از همین شاعر
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد
 منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
 من آن ماهم که اندر لامکانم
 وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
 آتش عشق تو قلاووز شد
 خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگر بار بیا
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 من از این خانه به در می نروم
 جز جانب دل به دل نیاییم
 حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت

 » بیشتر بخوانید...
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 غزل خستگی
 نازنین بلقیس
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 می واژه
 حیف نیست ؟
 هر چند لحظه لحظه دلش شور می زند
 مرا از منطق آید بوی خامی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای مبارک ز تو صبوح و صباح
ای مظفر فر از تو قلب و جناح
ای شراب طهور از کف حور
بر حریفان مجلس تو مباح
ای گشاده هزار در بر ما
وی بداده به دست ما مفتاح
وانمودی هر آنچ می گویند
مذنان صبح فالق الاصباح
هرچ دادی عوض نمی خواهی
گر چه گفتند السماح رباح


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *