+ - x
 » از همین شاعر
 مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
 بیا جانا که امروز آن مایی
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 بشنو از دل نکته های بی سخن
 اگر تو عاشقی غم را رها کن
 بیا کامروز شه را ما شکاریم
 وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
 به صورت یار من چون خشمگین شد
 چون عشق کند شکرفشانی
 منم فانی و غرقه در ثبوتی

 » بیشتر بخوانید...
 سجودیوری دارا و جم را
 همچو سر روان جريده برو
 اکسیجنِ مسموم
 تا بر لب من آه شرر باری هست
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 بازگشت
 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
  ضرب تیشه بشکن بیستون را
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند
دشمن جان صد قمر بر در ما چه می کند
هر که بدید از او نظر باخبرست و بی خبر
او ملکست یا بشر بر در ما چه می کند
زیر جهان زبر شده آب مرا ز سر شده
سنگ از او گهر شده بر در ما چه می کند
ای بت شنگ پرده ای گر تو نه فتنه کرده ای
هر نفسی چنین حشر بر در ما چه می کند
گر نه که روز روشنی پیشه گرفته رهزنی
روز به روز و ره گذر بر در ما چه می کند
ور نه که دوش مست او آمد و درشکست او
پس به نشانه این کمر بر در ما چه می کند
گر نه جمال حسن او گرد برآرد از عدم
این همه گرد شور و شر بر در ما چه می کند
از تبریز شمس دین سوی که رای می کند
بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *