+ - x
 » از همین شاعر
 گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن (ترکی)
 برفتیم ای عقیق لامکانی
 کاهل و ناداشت بدم کام در آورد مرا
 بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
 برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
 ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
 مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
 ای خفته به یاد یار برخیز
 به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم

 » بیشتر بخوانید...
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 هم میهنم
 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
 تصنیف مادر
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 در خاک و خون خزیدی، حتا کفن نداری
 حرم دام
 من از ساحل گریزانم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بنشسته ام من بر درت تا بوک بر جوشد وفا
باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ
غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرت
ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما
ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران
عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا
عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند
صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خل
ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کل
خورشید را درکش به جل ای شهسوار هل اتی
امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو
چون نام رویت می برم دل می رود والله ز جا
کو بام غیر بام تو کو نام غیر نام تو
کو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا
گر زنده جانی یابمی من دامنش برتابمی
ای کاشکی درخوابمی در خواب بنمودی لقا
ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم
زیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا
افغان و خون دیده بین صد پیرهن بدریده بین
خون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا
آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو بگو
سنگ و کلوخی باشد او او را چرا خواهم بلا
رنج و بلایی زین بتر کز تو بود جان بی خبر
ای شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمی
جان ها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جان
از آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا
سیلی روان اندر وله سیلی دگر گم کرده ره
الحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لا
ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شده
بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا
گل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه را
وان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا
مقبلترین و نیک پی در برج زهره کیست نی
زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا
نی ها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمر
رقصان شده در نیستان یعنی تعز من تشا
بد بی تو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه این
دف گفت می زن بر رخم تا روی من یابد بها
این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کن
تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا
حیفست ای شاه مهین هشیار کردن این چنین
والله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا
یا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برو
یا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *