+ - x
 » از همین شاعر
 به جان تو که از این دلشده کرانه مکن
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
 فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند
 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 ابشر ثم ابشر یا متمن
 دود دل ما نشان سوداست
 بازرسید آن بت زیبای من
 یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم
 هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه

 » بیشتر بخوانید...
 پیوند
 به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
 متهم کیست
 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
 پندار
 شهر بی دروازه
 ستاره (ادبیات کودک)
 آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از سرو مرا بوی بالای تو می آید
وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می آید
هر نی کمر خدمت در پیش تو می بندد
شکر به غلامی حلوای تو می آید
هر نور که آید او از نور تو زاید او
می مژده دهد یعنی فردای تو می آید
گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد
زیرا که از آن خنده رعنای تو می آید
هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم
اندر سرم از شش سو سودای تو می آید
چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی
در گوش من آن جا هم هیهای تو می آید
اندر دل آوازی پرشورش و غمازی
آن ناله چنین دانم کز نای تو می آید
روزست شبم از تو خشکست لبم از تو
غم نیست اگر خشکست دریای تو می آید
زیر فلک اطلس هشیار نماند کس
زیرا که ز بیش و پس می های تو می آید
از جور تو اندیشم جور آید در پیشم
بینم که چنان تلخی از رای تو می آید
شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش
جان تازه کند زیرا صحرای تو می آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *