+ - x
 » از همین شاعر
 هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
 امروز مرده بین که چه سان زنده می شود
 چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
 بگو دلرا که گرد غم نگردد
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
 ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
 ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده
 به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی

 » بیشتر بخوانید...
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 دل دریا سکون بیگانه از تست
 بیا تا کار این امت بسازیم
 اگر با تو نبودم
 با گیج ها در توکیو
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 تعادل
 ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همی زاید
در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را می کوبد و می ساید
گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمی شاید
در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همی خاید
چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید
ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید
جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید
تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *