+ - x
 » از همین شاعر
 داد دهی ساغر و پیمانه را
 عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
 به جان تو پس گردن نخاری
 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
 آن شاخ خشک است و سیه هان ای صبا بر وی مزن
 آفتابی برآمد از اسرار
 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
 دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو
 من جز احد صمد نخواهم
 انجیرفروش را چه بهتر

 » بیشتر بخوانید...
 یارم چو قدح به دست گیرد
 ساقی به نور باده برافروز جام ما
 اضطراب آیینه
 اگر با تو نبودم
 خفاش شب
 سال نو سال خوشی، سال صفاست
 سوم عقرب
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
صد جان بر افشانم بر او گویم هنییا مرحبا
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم
صبر و قرارم برده ای ای میزبان زودتر بیا
از مه ستاره می بری تو پاره پاره می بری
گه شیرخواره می بری گه می کشانی دایه را
دارم دلی همچون جهان تا می کشد کوه گران
من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد
من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا
در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او
زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا
نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی
زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
با عقل خود گر جفتمی من گفتنی ها گفتمی
خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *