+ - x
 » از همین شاعر
 به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
 نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن
 هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
 عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
 عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر
 خوشی آخر بگو ای یار چونی
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
 هر روز پری زادی از سوی سراپرده
 پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد
 عجب العجایب توی در کیایی

 » بیشتر بخوانید...
 ای عشق
 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
 من از آغاز آزادم
 دالان عجیب
 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
 دو سروده تازه از شاپور احمدی
 در همه عالم وفاداری کجاست
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 اهل خورد و برد شو ورنه ترورت می کنند
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
صد جان بر افشانم بر او گویم هنییا مرحبا
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم
صبر و قرارم برده ای ای میزبان زودتر بیا
از مه ستاره می بری تو پاره پاره می بری
گه شیرخواره می بری گه می کشانی دایه را
دارم دلی همچون جهان تا می کشد کوه گران
من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد
من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا
در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او
زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا
نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی
زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
با عقل خود گر جفتمی من گفتنی ها گفتمی
خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *