+ - x
 » از همین شاعر
 در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
 کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
 سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز
 ای دلبر بی دلان صوفی
 هست مستی که مرا جانب میخانه برد
 ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران
 بی تو بسر نمی شود، با دگری می نشود
 سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش

 » بیشتر بخوانید...
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
 ای که مهجوری عشاق روا می داری
 آخرین تیر ترکش آنچنان که می گویند
 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
 ای پسته ی دهانت شیرین و انگبین لب
 نماد ترازو
 چکامه های آزادی
 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
 چه باشد زندگانی را بهایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
که آن دلبر همی در بر نگنجد
ز مستی من ترازو را شکستم
ترازو کان گوهر را نسنجد
بتان را جمله زو بدرید سربند
که ماده گرگ با یوسف نغنجد
هم از جمله سیه روییست آن نیز
که پیش رومیی زنجی بزنجد
قراضه کیست پیش شمس تبریز
که گنج زر بیارد یا بگنجد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *