+ - x
 » از همین شاعر
 کجا شد عهد و پیمان را چه کردی
 آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
 تا چند تو پس روی به پیش آ
 کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
 پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
 ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
 طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا
 ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو
 تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
 آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای

 » بیشتر بخوانید...
 زندگی خار و خشت میخواهد
 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
 مست مستم لیک مستی دیگرم
 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
 خدایا داد از این دل داد از این دل
 صبحگاه مراد
 خره شو
 بزن که سوز دل من به ساز میگوئی
 لبالب شد چنان جام شهودم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی که غیر این سوداش نبود
ز ذوق ماش یاد ماش نبود
مثال گوی در میدان حیرت
دوان باشد اگر چه پاش نبود
وجودی که نرست از سایه خوش
پناه سایه عنقاش نبود
نماید آینه سیمای هر کس
ازیرا صورت و سیماش نبود
به روزی صد هزاران عیب و خوبی
بگوید آینه غوغاش نبود
ندارد آینه با زشت بغضی
هوای چهره زیباش نبود
دهانی زین شکر مجروح گردد
که دندان های شکرخاش نبود
به پرهای عجب دل برپریدی
ولیک از دام او پرواش نبود
برو چون مه پی خورشید می کاه
که بی کاهش جمال افزاش نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *