+ - x
 » از همین شاعر
 از ما مرو ای چراغ روشن
 بیست و ششم
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 یا صغیر السن یا رطب البدن
 من ز وصلت چون به هجران می روم
 بی تو بسر نمی شود، با دگری می نشود
 اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
 سی و چهارم
 سماع از بهر جان بی قرارست
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

 » بیشتر بخوانید...
 انتقام
 سر بزن
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا
 نگارستان
 گلبن عشق تو بی خار آمدست
 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 خورشید به گل نهفت می نتوانم
 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
 کوچ و غربت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز رویت دسته ی گل می توان کرد
ز زلفت شاخ سنبل می توان کرد
ز قد پر خم من در ره عشق
بر آب چشم من پل می توان کرد
ز اشک خون همچون اطلس من
براق عشق را جل می توان کرد
ز هر حلقه ازان زلفین پر بند
پی گردنکشان غل می توان کرد
تو دریایی و من یک قطره ای جان
ولیکن جزو را کل می توان کرد
دلم صد پاره شد هر پاره نالان
که از هر پاره بلبل می توان کرد
تو قاف قندی و من لام لب تلخ
ز قاف و لام ما قل می توان کرد
مرا همشیره است اندیشه ی تو
ازین شیره بسی مل می توان کرد
رهی دورست و جان من پیاده
ولی دل را چو دلدل می توان کرد
خمش کن زانکه بی گفت زبانی
جهان پر بانگ و غلغل می توان کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *