+ - x
 » از همین شاعر
 جان جان مایی، خوشتر از حلوایی
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه
 من رسیدم به لب جوی وفا
 مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم
 ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
 ای دلی کز گلشکر پرورده ای
 ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا

 » بیشتر بخوانید...
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
 تا،دل ازنام تو،بامن دم زند
 خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
 دوتا نگاه
 طعنه ساز
 طفل یتیم
 در سرای مغان رفته بود و آب زده
 بیا تا کار این امت بسازیم
 شیرۀ هستی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرمابه دهر جان فزا بود
زیرا که در او پری ما بود
مر پریان را ز حیرت او
هر گوشه مقال و ماجرا بود
عقلست چراغ ماجراها
آن جا هش و عقل از کجا بود
در صرصر عشق عقل پشه ست
آن جا چه مجال عقل ها بود
از احمد پا کشید جبریل
از سدره سفر چو ماورا بود
گفتا که بسوزم ار بیایم
کان سو همه عشق بد ولا بود
تعظیم و مواصلت دو ضدند
در فسحت وصل آن هبا بود
آن جا لیلی شدست مجنون
زیرا که جنون هزار تا بود
آن جا حسنی نقاب بگشود
پیراهن حسن ها قبا بود
یوسف در عشق بد زلیخا
نی زهره و چنگ و نی نوا بود
وان نافخ صور مانده بی روح
کان جا جز روح دوست لا بود
در بحر گریخت این مقالات
زیرا هنگام آشنا بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *