+ - x
 » از همین شاعر
 یک جام ز صد هزار جان به
 در این سرما سر ما داری امروز
 بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
 همتم شد بلند و تدبیرم
 یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 به من نگر که بجز من به هر کی درنگری
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
 ای از تو من برسته ای هم توام بخورده

 » بیشتر بخوانید...
 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
 زمین نخستین
 بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
 این بار دوم است
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 رشته های پولادین
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
اینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند
اینک آن چوگان سلطانی که در میدان روح
هر یکی گو را به وحدت سالک میدان کند
اینک آن نوحی که لوح معرفت کشتی اوست
هر که در کشتیش ناید غرقه طوفان کند
هر که از وی خرقه پوشد برکشد خرقه فلک
هر که از وی لقمه یابد حکمتش لقمان کند
نیست ترتیب زمستان و بهارت با شهی
بر من این دم را کند دی بر تو تابستان کند
خار و گل پیشش یکی آمد که او از نوک خار
بر یکی کس خار و بر دیگر کسی بستان کند
هر که در آبی گریزد ز امر او آتش شود
هر که در آتش شود از بهر او ریحان کند
من بر این برهان بگویم زانک آن برهان من
گر همه شبهه ست او آن شبهه را برهان کند
چه نگری در دیو مردم این نگر کو دم به دم
آدمی را دیو سازد دیو را انسان کند
اینک آن خضری که میرآب حیوان گشته بود
زنده را بخشد بقا و مرده را حیوان کند
گر چه نامش فلسفی خود علت اولی نهد
علت آن فلسفی را از کرم درمان کند
گوهر آیینه کلست با او دم مزن
کو از این دم بشکند چون بشکند تاوان کند
دم مزن با آینه تا با تو او همدم بود
گر تو با او دم زنی او روی خود پنهان کند
کفر و ایمان تو و غیر تو در فرمان اوست
سر مکش از وی که چشمش غارت ایمان کند
هر که نادان ساخت خود را پیش او دانا شود
ور بر او دانش فروشد غیرتش نادان کند
دام نان آمد تو را این دانش تقلید و ظن
صورت عین الیقین را علم القرآن کند
پس ز نومیدی بود کان کور بر درها رود
داروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند
این سخن آبیست از دریای بی پایان عشق
تا جهان را آب بخشد جسم ها را جان کند
هر که چون ماهی نباشد جوید او پایان آب
هر که او ماهی بود کی فکرت پایان کند
گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقان
شمس تبریزی تو را همصحبت مردان کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *