+ - x
 » از همین شاعر
 ای قاعده مستان در همدگر افتادن
 انجیرفروش را چه بهتر
 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 گرمی مجوی الا از سوزش درونی
 ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
 چه باشد پیشه عاشق بجز دیوانگی کردن
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی

 » بیشتر بخوانید...
 خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
 تبسم
 مباد
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
 ای غارت عشق تو جهانها
 رسوا
 خزف و گهر
 از خود و بیگانه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
دی دل من می جهید و هر دو چشمم می پرید
گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد
بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهان
عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد
من که باشم باد و خاک و آب و آتش مست اوست
آتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد
عشق از او آبستن ست و این چهار از عشق او
این جهان زین چار زاد و این چهار از عشق زاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *