+ - x
 » از همین شاعر
 در میان جان نشین کامروز جان دیگری
 آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا
 سلام علیک ای مقصود هستی
 مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود
 عاشقم از عاشقان نگریختم
 اگر بی من خوشی یارا به صد دامم چه می بندی
 ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه ای
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین

 » بیشتر بخوانید...
 اجاق سرد انزوا
 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
 چه شیطانی خرامش واژگونی
 یاران موافق همه از دست شدند
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
 لحظه های خموش
 گلوی شوق
 باژگونی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
دی دل من می جهید و هر دو چشمم می پرید
گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد
بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهان
عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد
من که باشم باد و خاک و آب و آتش مست اوست
آتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد
عشق از او آبستن ست و این چهار از عشق او
این جهان زین چار زاد و این چهار از عشق زاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *