+ - x
 » از همین شاعر
 پیرهن یوسف و بو می رسد
 به کوی دل فرورفتم زمانی
 آن شاخ خشک است و سیه هان ای صبا بر وی مزن
 مطربا این پرده زن، کان یار ما مست آمدست
 آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
 شانزدهم
 سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
 یار آمد به صلح ای اصحاب
 این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده
 کرانی ندارد بیابان ما

 » بیشتر بخوانید...
 بگذر
 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
 حرف آخر
 تو نسیتی که ببینی
 نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
 لحظه های رفتنت را می زند گیتار دیوار
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
 هر ثانیه چو قرن بمیرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند
ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز
آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند
چو مه از روزن هر خانه که اندرتابیم
از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند
ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست
چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند
آنک زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد
مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند
هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس
اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند
در فروبند و بده باده که آن وقت رسید
زردرویان تو را که می احمر گیرند
به یکی دست می خالص ایمان نوشند
به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند
آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی
عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند
پس این پرده ازرق صنمی مه روییست
که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند
ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند
اگر او را سحری گوشه چادر گیرند
تو دورای و دودلی و دل صاف آن ها راست
که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند
خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق
حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *