+ - x
 » از همین شاعر
 عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
 بازرهان خلق را از سر و از سرکشی
 عشق بین با عاشقان آمیخته
 به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
 هم به درد این درد را درمان کنم
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 ای زیان و ای زیان و ای زیان
 بار دیگر یار ما هنباز کرد
 دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
 بخش سوم

 » بیشتر بخوانید...
 سوگ سرود ۱
 اگر به كوچه و یا خانه ریخت خونم بود
 تماس پای خورشید
 چه باشد زندگانی را بهایی
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 نه من دیگر نمی خندم
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 ناشناس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند
ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز
آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند
چو مه از روزن هر خانه که اندرتابیم
از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند
ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست
چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند
آنک زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد
مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند
هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس
اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند
در فروبند و بده باده که آن وقت رسید
زردرویان تو را که می احمر گیرند
به یکی دست می خالص ایمان نوشند
به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند
آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی
عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند
پس این پرده ازرق صنمی مه روییست
که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند
ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند
اگر او را سحری گوشه چادر گیرند
تو دورای و دودلی و دل صاف آن ها راست
که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند
خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق
حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *