+ - x
 » از همین شاعر
 روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش
 شراب شیره انگور خواهم
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد
 اگر سرمست اگر مخمور باشم
 ای صید رخ تو شیر و آهو
 درون ظلمتی می جو صفاتش
 ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
 ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست او
 گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند
 در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما

 » بیشتر بخوانید...
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
 در کوچه سکوت دلش سخت خسته بود
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 شباهنگ
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 انتقام
 آنسوی اضطراب
 یک سایه نوازش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
گر ره قافله عقل زند تا بزند
آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست
رسدش گر به نظر گردن فردا بزند
گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل
خیمه امن و امان بر سر غوغا بزند
عمری باید تا دیو از او بگریزد
احمدی باید تا راه چلیپا بزند
در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفست
نیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند
عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذار
تا سنانت چو علی در صف هیجا بزند
زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرم
خیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند
کف حاجت بگشا جام الهی بستان
تا شعاع می جان بر رخ و سیما بزند
رخ و سیمای تو زان رونق و نوری گیرد
که کف شق قمر بر مه بالا بزند
بر سرت بردود و عقل دهد مغز تو را
عقل پرمغز تو پا بر سر جوزا بزند
خواجه بربند دو گوش و بگریز از سخنم
ور نه در رخت تو هم آتش یغما بزند
بگریز از من و از طالع شیرافکن من
کاخترم کوکبه بر آدم و حوا بزند
هین خمش باش که نور تو چو بر دل ها زد
نور محسوس شود بر سر و بر پا بزند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *