+ - x
 » از همین شاعر
 بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
 بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 همیشه من چنین مجنون نبودم
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 ای دل سرمست، کجا می پری؟
 لولیکان توییم در بگشا ای صنم
 ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
 کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را

 » بیشتر بخوانید...
 آزادی
 ای که در کوی خرابات مقامی داری
 ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 نماز شام غریبان چو گریه آغازم
 دوتا نگاه
 خیابان
 دیوانه یی در من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
گر ره قافله عقل زند تا بزند
آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست
رسدش گر به نظر گردن فردا بزند
گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل
خیمه امن و امان بر سر غوغا بزند
عمری باید تا دیو از او بگریزد
احمدی باید تا راه چلیپا بزند
در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفست
نیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند
عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذار
تا سنانت چو علی در صف هیجا بزند
زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرم
خیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند
کف حاجت بگشا جام الهی بستان
تا شعاع می جان بر رخ و سیما بزند
رخ و سیمای تو زان رونق و نوری گیرد
که کف شق قمر بر مه بالا بزند
بر سرت بردود و عقل دهد مغز تو را
عقل پرمغز تو پا بر سر جوزا بزند
خواجه بربند دو گوش و بگریز از سخنم
ور نه در رخت تو هم آتش یغما بزند
بگریز از من و از طالع شیرافکن من
کاخترم کوکبه بر آدم و حوا بزند
هین خمش باش که نور تو چو بر دل ها زد
نور محسوس شود بر سر و بر پا بزند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *