+ - x
 » از همین شاعر
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری
 دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
 ما که باده ز دست یار خوریم
 قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب
 چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست

 » بیشتر بخوانید...
 دنیا دوباره روی سرم پا به پای تو
 امروز که بی حساب کردم گریه
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 خاک بی خاکی
 ایدل تو به اسرار معما نرسی
 المنۀ لله که در میکده باز است
 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
آن مراد همه عالم چو فرستاد رسول
که بیا جانب ما چون بپرد جان مرید
بپرد جانب بالا، چو چنان بال بیافت
بدرد جامهٔ تن را، چو چنان نامه رسید
چه کمندست که پر می کشد این جانها را؟
چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید؟
رحمتش نامه فرستاد که اینجا باز آ
که در آن تنگ قفس، جان تو بسیار طپید
لیک در خانهٔ بی در، تو چو مرغی بی پر
این کند مرغ هوا چونکه بچستی افتید
بی قراریش گشاید در رحمت آخر
بر در و سقف همی کوب پر، اینست کلید
تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن
که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید
هر چه بالا رود، ار کهنه بود نو گردد
هر نوی کآید اینجا، شود از دهر قدید
همین خرامان رو در غیب، سوی پس منگر
فی امان الله کآنجا همه سودست و مزید
هله خاموش برو جانب ساقی وجود
که می پاک ویت داد درین جام پلید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *