+ - x
 » از همین شاعر
 از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
 آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
 یا رب توبه چرا شکستم
 عشق اکنون مهربانی می کند
 سی و هشتم
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 کی باشد اختری در اقطار
 فدیتتک یا ستی الناسیه
 ای قلب و درست را روایی
 در لطف اگر بروی شاه همه چمنی

 » بیشتر بخوانید...
 دسمال تره آب به دستم داده
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 نوروز
 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
 ز من گیر این که مردی کور چشمی
 سوگ سرود ۱
 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
آن مراد همه عالم چو فرستاد رسول
که بیا جانب ما چون بپرد جان مرید
بپرد جانب بالا، چو چنان بال بیافت
بدرد جامهٔ تن را، چو چنان نامه رسید
چه کمندست که پر می کشد این جانها را؟
چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید؟
رحمتش نامه فرستاد که اینجا باز آ
که در آن تنگ قفس، جان تو بسیار طپید
لیک در خانهٔ بی در، تو چو مرغی بی پر
این کند مرغ هوا چونکه بچستی افتید
بی قراریش گشاید در رحمت آخر
بر در و سقف همی کوب پر، اینست کلید
تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن
که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید
هر چه بالا رود، ار کهنه بود نو گردد
هر نوی کآید اینجا، شود از دهر قدید
همین خرامان رو در غیب، سوی پس منگر
فی امان الله کآنجا همه سودست و مزید
هله خاموش برو جانب ساقی وجود
که می پاک ویت داد درین جام پلید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *