+ - x
 » از همین شاعر
 جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی
 به ساقی درنگر در مست منگر
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 روز طرب است و سال شادی
 از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
 نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
 از لب یار شکر را چه خبر
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 طرب ای بحر اصل آب حیات
 دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی

 » بیشتر بخوانید...
 زمین نخستین
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 در سرزمین های دیگر
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 دل در آن یار دلاویز آویخت
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 کی با ما؟
 بهار و شاعر محبوس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
آن مراد همه عالم چو فرستاد رسول
که بیا جانب ما چون بپرد جان مرید
بپرد جانب بالا، چو چنان بال بیافت
بدرد جامهٔ تن را، چو چنان نامه رسید
چه کمندست که پر می کشد این جانها را؟
چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید؟
رحمتش نامه فرستاد که اینجا باز آ
که در آن تنگ قفس، جان تو بسیار طپید
لیک در خانهٔ بی در، تو چو مرغی بی پر
این کند مرغ هوا چونکه بچستی افتید
بی قراریش گشاید در رحمت آخر
بر در و سقف همی کوب پر، اینست کلید
تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن
که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید
هر چه بالا رود، ار کهنه بود نو گردد
هر نوی کآید اینجا، شود از دهر قدید
همین خرامان رو در غیب، سوی پس منگر
فی امان الله کآنجا همه سودست و مزید
هله خاموش برو جانب ساقی وجود
که می پاک ویت داد درین جام پلید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *