+ - x
 » از همین شاعر
 توبه سفر گیرد با پای لنگ
 ای که مستک شدی و می گویی
 به حق و حرمت آنک همگان را جانی
 آن بنده آواره باز آمد و باز آمد
 من رسیدم به لب جوی وفا
 از اول امروز چو آشفته و مستیم
 ای که تو از عالم ما می روی
 خوابم ببسته ای بگشا ای قمر نقاب
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین

 » بیشتر بخوانید...
 آیینه ها
 گاویست در آسمان و نامش پروین
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 دوست دارم که فقط در برت ای ماه باشم
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 چه حاجت طول دادن داستان را
 این صبح همان و آن شب تار همان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
آن مراد همه عالم چو فرستاد رسول
که بیا جانب ما چون بپرد جان مرید
بپرد جانب بالا، چو چنان بال بیافت
بدرد جامهٔ تن را، چو چنان نامه رسید
چه کمندست که پر می کشد این جانها را؟
چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید؟
رحمتش نامه فرستاد که اینجا باز آ
که در آن تنگ قفس، جان تو بسیار طپید
لیک در خانهٔ بی در، تو چو مرغی بی پر
این کند مرغ هوا چونکه بچستی افتید
بی قراریش گشاید در رحمت آخر
بر در و سقف همی کوب پر، اینست کلید
تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن
که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید
هر چه بالا رود، ار کهنه بود نو گردد
هر نوی کآید اینجا، شود از دهر قدید
همین خرامان رو در غیب، سوی پس منگر
فی امان الله کآنجا همه سودست و مزید
هله خاموش برو جانب ساقی وجود
که می پاک ویت داد درین جام پلید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *