+ - x
 » از همین شاعر
 عاشقانی که باخبر میرند
 همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
 هجدهم
 اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
 رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
 عشوه دادستی که من در بی وفایی نیستم
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار

 » بیشتر بخوانید...
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 سرود ابراهیم در آتش
 مثل یک بوتل ودکای پس از خوردن بود
 ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
 از یاد رفته
 آهنگ عاشقانه
 سرچشمه
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
آن مراد همه عالم چو فرستاد رسول
که بیا جانب ما چون بپرد جان مرید
بپرد جانب بالا، چو چنان بال بیافت
بدرد جامهٔ تن را، چو چنان نامه رسید
چه کمندست که پر می کشد این جانها را؟
چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید؟
رحمتش نامه فرستاد که اینجا باز آ
که در آن تنگ قفس، جان تو بسیار طپید
لیک در خانهٔ بی در، تو چو مرغی بی پر
این کند مرغ هوا چونکه بچستی افتید
بی قراریش گشاید در رحمت آخر
بر در و سقف همی کوب پر، اینست کلید
تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن
که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید
هر چه بالا رود، ار کهنه بود نو گردد
هر نوی کآید اینجا، شود از دهر قدید
همین خرامان رو در غیب، سوی پس منگر
فی امان الله کآنجا همه سودست و مزید
هله خاموش برو جانب ساقی وجود
که می پاک ویت داد درین جام پلید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *