+ - x
 » از همین شاعر
 گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد
 عاشقی و آنگهانی نام و ننگ
 با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
 آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ
 ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
 الا هات حمرا کالعندم
 راز را اندر میان نه وامگیر

 » بیشتر بخوانید...
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 اگر به كوچه و یا خانه ریخت خونم بود
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
 سام اسامه
 مرا « بوسیدنی پیکر » بگویی
 نگه دارد برهمن کار خود را
 دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
آن مراد همه عالم چو فرستاد رسول
که بیا جانب ما چون بپرد جان مرید
بپرد جانب بالا، چو چنان بال بیافت
بدرد جامهٔ تن را، چو چنان نامه رسید
چه کمندست که پر می کشد این جانها را؟
چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید؟
رحمتش نامه فرستاد که اینجا باز آ
که در آن تنگ قفس، جان تو بسیار طپید
لیک در خانهٔ بی در، تو چو مرغی بی پر
این کند مرغ هوا چونکه بچستی افتید
بی قراریش گشاید در رحمت آخر
بر در و سقف همی کوب پر، اینست کلید
تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن
که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید
هر چه بالا رود، ار کهنه بود نو گردد
هر نوی کآید اینجا، شود از دهر قدید
همین خرامان رو در غیب، سوی پس منگر
فی امان الله کآنجا همه سودست و مزید
هله خاموش برو جانب ساقی وجود
که می پاک ویت داد درین جام پلید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *