+ - x
 » از همین شاعر
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 اتاک الصوم فی حلل السعود
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
 مرا هر لحظه قربان است جانی
 تو چرا جمله نبات و شکری
 منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
 اندر دل ما تویی نگارا
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن

 » بیشتر بخوانید...
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 باده ی عرفان
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 پیوند
 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
آن مراد همه عالم چو فرستاد رسول
که بیا جانب ما چون بپرد جان مرید
بپرد جانب بالا، چو چنان بال بیافت
بدرد جامهٔ تن را، چو چنان نامه رسید
چه کمندست که پر می کشد این جانها را؟
چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید؟
رحمتش نامه فرستاد که اینجا باز آ
که در آن تنگ قفس، جان تو بسیار طپید
لیک در خانهٔ بی در، تو چو مرغی بی پر
این کند مرغ هوا چونکه بچستی افتید
بی قراریش گشاید در رحمت آخر
بر در و سقف همی کوب پر، اینست کلید
تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن
که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید
هر چه بالا رود، ار کهنه بود نو گردد
هر نوی کآید اینجا، شود از دهر قدید
همین خرامان رو در غیب، سوی پس منگر
فی امان الله کآنجا همه سودست و مزید
هله خاموش برو جانب ساقی وجود
که می پاک ویت داد درین جام پلید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *