+ - x
 » از همین شاعر
 ای خواجه تو عاقلانه می باش
 هم ایثار کردی هم ایثار گفتی
 اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
 از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 عشق را جان بی قرار بود
 چشم تو ناز می کند، ناز جهان تُرا رسد
 چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی
 نباشد عیب پرسیدن، ترا خانه کجا باشد

 » بیشتر بخوانید...
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 جهان مهر و مه زناری اوست
 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
 یار از دل من خیر ندارد
 میز
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
 فقط خواب
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 بازی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
هله پیوسته دل عشق ز تو شادان باد
غم پرستی که تو را بیند و شادی نکند
همه سرزیر و سیه کاسه و سرگردان باد
چونک سرزیر شود توبه کند بازآید
نیک و بد نیک شود دولت تو سلطان باد
نور احمد نهلد گبر و جهودی به جهان
سایه دولت او بر همگان تابان باد
گمرهان را ز بیابان همه در راه آرد
مصطفی بر ره حق تا به ابد رهبان باد
آن خیال خوش او مشعله دل ها باد
وان نمکدان خوشش بر زبر این خوان باد
کمترین ساغر بزم خوش او شد کوثر
دل چون شیشه ما هم قدح ایشان باد
شمس تبریز تویی واقف اسرار رسول
نام شیرین تو هر گمشده را درمان باد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *