+ - x
 » از همین شاعر
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 شتران مست شدستند ببین رقص جمل
 شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
 یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر
 آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 در خانه غم بودن از همت دون باشد
 چون مرا جمعی خریدار آمدند

 » بیشتر بخوانید...
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 صدایی در شب
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست
 بتو
 قصه یی برای کودکم
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم
 ایدل چو زمانه می کند غمناکت
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
سوی زنگی شب از روم لوایی برسد
به برهنه شده عشق قبایی بدهند
وز شکرخانه آن دوست نوایی برسد
این همه کاسه زرین ز بر خوان فلک
بهر آنست که یک روز صلایی برسد
بره و خوشه گردون ز برای خورش است
تا ز خرمنگه آن ماه عطایی برسد
عاشقان را که جز این عشق غذایی دگرست
کاسه کدیه ایشان به ابایی برسد
نوخرانی که رهیدند ز بازار کهن
کهنه کاسد ایشان به بهایی برسد
مه پرستان که ستاره همه شب می شمرند
آخر این کوشش و اومید به جایی برسد
رو ترش کرده چو ابری که ببارید جفا
از وفا رست جفا هم به وفایی برسد
آنک دانست یقین مادر گل ها خارست
همچو گل خندد چون خار جفایی برسد
خضری گرد جهان لاف زد از آب حیات
تا به گوش دل ما طبل بقایی برسد
گر ز یاران گل آلود بریدی مگری
چون ز گل دور شود آب صفایی برسد
دل خود زین دودلان سرد کن و پاک بشوی
دل خم شسته شود چون به سقایی برسد
ناسزا گفتن از آن دلبر شیرین عجبست
ناسزا گفت که تا جان به سزایی برسد
یار چون سنگ دلان خانه ما را بشکست
تا که هر خانه شکسته به سرایی برسد
دوش در خواب بدیدم صلاح الدین را
گسترد سایه دولت چو همایی برسد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *