+ - x
 » از همین شاعر
 گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
 بخش نهم
 ایها النور فی الفاد تعال
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده
 جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو
 به شکرخنده ببردی دل من
 من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم

 » بیشتر بخوانید...
 لبت انجیر خُلم و توتِ یاقوتی خنجان را
 چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت
 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
 بدرود
 فریاد خسته
 مادرم رفته است پیر شود پدرم اندكی جوان مانده ست
 تا بهار آرزوهای مرا گلباررویا میکنی
 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
 بدشت غم دلم ماوا گرفته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بی نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *