+ - x
 » از همین شاعر
 نگفتم دوش ای زین بخاری
 هر روز بامداد درآید یکی پری
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
 می زنم حلقه در هر خانه ای
 یا ملک المبعث والمحشر
 هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
 عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
 آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن

 » بیشتر بخوانید...
 احساس
 می بوسم آن قدر كه تو از حال می روی
 چندان که گفتم غم با طبیبان
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
 در بهاران سری از خاک برون آوردن
 رنگه هویت خود باخته اند
 مساحت رنج

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بی نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *