+ - x
 » از همین شاعر
 اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست
 بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
 عاشق روی جان فزای توییم
 ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
 گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران
 سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید
 ای زیان و ای زیان و ای زیان
 ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو
 از این پستی به سوی آسمان شو
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!

 » بیشتر بخوانید...
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
 دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
 از آن غم ها دل ما دردمند است
 تن کهنه قصر بلخم
 خورشید قاتل است
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 جهان در چشم زن دریاست دریا
 نه من دیگر نمی خندم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز اول روز که مخموری مستان باشد
شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد
پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم
این چنین عادت خورشیدپرستان باشد
تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست
تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد
ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی
تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد
بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود
چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد
تو رضای دل او جو اگرت دل باید
دل او چون طلبد آنک گران جان باشد
ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود
ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد
گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه
هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد
شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی
هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *