+ - x
 » از همین شاعر
 چند نهان داری آن خنده را
 بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
 ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی
 تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی*
 شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن
 ای کز تو همه جفا وفا شد
 بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن
 خداوند خداوندان اسرار
 صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت

 » بیشتر بخوانید...
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 یک گل بهار نیست
 این روز ها و خون من و گردن از شما
 ناز دخترانه
 قتل عام
 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز اول روز که مخموری مستان باشد
شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد
پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم
این چنین عادت خورشیدپرستان باشد
تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست
تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد
ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی
تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد
بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود
چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد
تو رضای دل او جو اگرت دل باید
دل او چون طلبد آنک گران جان باشد
ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود
ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد
گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه
هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد
شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی
هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *