+ - x
 » از همین شاعر
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ
 روی من از روی تو دارد صد روشنی
 برخیز و صبوح را برانگیز
 توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین
 سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
 داد جاروبی به دستم آن نگار
 دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
 روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
 پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
 چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی

 » بیشتر بخوانید...
 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
 معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
 بهشتی بهر پاکان حرم هست
 مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
 رفته
 اگر دوباره نیایی
 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
 نگارستان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه می کنند
همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگان
خواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدی
اینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ رو
چون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسد
کز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیر
آن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدند
همچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمی
سر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غبار
اهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروه
کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *