+ - x
 » از همین شاعر
 متاز ای دل سوی دریای ناری
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
 نگارا مردگان از جان چه دانند
 با آن که می رسانی آن باده بقا را
 پدید گشت یکی آهوی در این وادی
 یا رب توبه چرا شکستم
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
 ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی
 ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
 جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد

 » بیشتر بخوانید...
 امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم
 شایسته سالاری
 شور نوا
 حریف ضرب او مرد تمام است
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 سرود ملی
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم
 مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
 بهار خاموش
 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه می کنند
همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگان
خواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدی
اینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ رو
چون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسد
کز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیر
آن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدند
همچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمی
سر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غبار
اهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروه
کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *