+ - x
 » از همین شاعر
 از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
 شانزدهم
 این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن
 چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او
 ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده
 ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش
 هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
 ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو
 ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای

 » بیشتر بخوانید...
 میلاد
 آه نوميد بی اثر نبود
 صدایم کن
 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
 خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
 می­روم... خرجی ندارم، یک دو بوسه دخترک
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 دو دست پاک خدا شست گیسوانم را
 پنجره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه می کنند
همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگان
خواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدی
اینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ رو
چون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسد
کز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیر
آن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدند
همچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمی
سر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غبار
اهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروه
کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *