+ - x
 » از همین شاعر
 آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا
 صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
 یکی ماهی همی بینم برون از دیده در دیده
 ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
 نوریست میان شعر احمر
 عاشق روی جان فزای توییم
 ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
 آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
 هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
 زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند

 » بیشتر بخوانید...
 صدای پای من همیشه تنهاست
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
 افسانه من
 مست شبرو
 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 چه نويسم که حال من چون است
 بر سر آنم که گر ز دست برآید
 چون در کف روزگار گشتیم زبون
 سکوت من زیباست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
کاری که بی تو گیرم، والله که زار ماند
گر خمر خلد نوشم، با جامهای زرین
جمله صداع گردد، جمله خمار ماند
در کارگاه عشقت، بی تو هر آنچه بافم
والله نه پود ماند، والله نه تار ماند
تو جوی بی کرانی، پیشت جهان چو پلی
حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند
عالم چهار فصلست، فصلی خلاف فصلی
با جنگ چار دشمن، هرگز قرار ماند؟
پیش آ بهار خوبی، تو اصل فصلهایی
تا فصلها بسوزد، جمله بهار ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *