+ - x
 » از همین شاعر
 هیچ می دانی چه می گوید رباب
 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
 آخر گهر وفا ببارید
 چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست
 چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
 خسروانی که فتنه ای چینید
 چهل و دوم
 ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
 یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود
 گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم

 » بیشتر بخوانید...
 در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
 سرگذشت
 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 خرم آنروز
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
 طفل یتیم
 سونامی فریاد
 خوشه چین
 جنگ تریاک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
کاری که بی تو گیرم، والله که زار ماند
گر خمر خلد نوشم، با جامهای زرین
جمله صداع گردد، جمله خمار ماند
در کارگاه عشقت، بی تو هر آنچه بافم
والله نه پود ماند، والله نه تار ماند
تو جوی بی کرانی، پیشت جهان چو پلی
حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند
عالم چهار فصلست، فصلی خلاف فصلی
با جنگ چار دشمن، هرگز قرار ماند؟
پیش آ بهار خوبی، تو اصل فصلهایی
تا فصلها بسوزد، جمله بهار ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *