+ - x
 » از همین شاعر
 نی نی به از این باید با دوست وفا کردن
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن
 چه باشد پیشه عاشق بجز دیوانگی کردن
 گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین
 منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین
 هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشین
 چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن

 » بیشتر بخوانید...
 گمگشته
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 پس انداز بانکی
 آه نوميد بی اثر نبود
 ای كاش كه خدا دمِ در می گذاشت ام!
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 این شعر به پرنده شدن های ما ه گُل
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
کاری که بی تو گیرم، والله که زار ماند
گر خمر خلد نوشم، با جامهای زرین
جمله صداع گردد، جمله خمار ماند
در کارگاه عشقت، بی تو هر آنچه بافم
والله نه پود ماند، والله نه تار ماند
تو جوی بی کرانی، پیشت جهان چو پلی
حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند
عالم چهار فصلست، فصلی خلاف فصلی
با جنگ چار دشمن، هرگز قرار ماند؟
پیش آ بهار خوبی، تو اصل فصلهایی
تا فصلها بسوزد، جمله بهار ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *