+ - x
 » از همین شاعر
 سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
 چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
 دهم
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
 امروز گزافی ده آن باده نابی را
 به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 یا منیر الخد یا روح البقا
 ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
 عجب دلی که به عشق بت است پیوسته

 » بیشتر بخوانید...
 مباد
 کُله از سر فرو افتد به وقت دست و پا بوسی
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 هر که را داغ در جگر نبود
 بیتویی های من
 پنجره
 دام مهرویان
 طرح ناز
 خزف و گهر
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
کاری که بی تو گیرم، والله که زار ماند
گر خمر خلد نوشم، با جامهای زرین
جمله صداع گردد، جمله خمار ماند
در کارگاه عشقت، بی تو هر آنچه بافم
والله نه پود ماند، والله نه تار ماند
تو جوی بی کرانی، پیشت جهان چو پلی
حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند
عالم چهار فصلست، فصلی خلاف فصلی
با جنگ چار دشمن، هرگز قرار ماند؟
پیش آ بهار خوبی، تو اصل فصلهایی
تا فصلها بسوزد، جمله بهار ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *