+ - x
 » از همین شاعر
 ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
 گوش من منتظر پیام تو را
 خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
 هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
 بیا ای جان نو داده جهان را
 ای دلزار محنت و بلا داری
 غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
 ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو
 تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه

 » بیشتر بخوانید...
 فردای دیروزین
 مهتاب به نور دامن شب بشکافت
 به مناسبت روز زن
 چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 مرگ نازلی
 سکوت
 الا ای رهگذر
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با
بر خوان شیران یک شبی بوزینه ای همراه شد
استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا
بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون می چکد
آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا
گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان
تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را
آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد
بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها
نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد
گر هست آتش ذره ای آن ذره دارد شعله ها
شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من
همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *