+ - x
 » از همین شاعر
 دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه
 روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 آمد آمد نگار پوشیده
 امروز مرده بین که چه سان زنده می شود
 از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای
 من اگر مستم اگر هشیارم
 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
 ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
 ای جان و قوام جمله جان ها

 » بیشتر بخوانید...
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی
 تبار من
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 ترا یک مشت میخواهم
 بدرود
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
 آزادی
 از کابل تا دوبی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با
بر خوان شیران یک شبی بوزینه ای همراه شد
استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا
بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون می چکد
آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا
گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان
تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را
آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد
بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها
نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد
گر هست آتش ذره ای آن ذره دارد شعله ها
شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من
همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *