+ - x
 » از همین شاعر
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
 خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
 بیا ای آنک سلطان جمالی
 باز نگار می کشد چون شتران مهار من
 سی و یکم
 گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
 عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار
 ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی
 ایها النور فی الفاد تعال

 » بیشتر بخوانید...
 اگر دانی زبان اختران را
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 در خنده های آیینه من گریه می کنم
 گل سرخ
 بهار
 تنی داری بسان خرمن گل
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

میان باغ گل سرخ های و هو دارد
که بو کنید دهان مرا چه بو دارد
به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل
که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سال نشاطست و روز روز طرب
خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل
کسی که ساقی باقی ماه رو دارد
هزار جان مقدس فدای آن جانی
که او به مجلس ما امر اشربوا دارد
سال کردم گل را که بر کی می خندی
جواب داد بر آن زشت کو دو شو دارد
هزار بار خزان کرد نوبهار تو را
چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد
پیاله ای به من آورد گل که باده خوری
خورم چرا نخورم بنده هم گلو دارد
چه حاجتیست گلو باده خدایی را
که ذره ذره همه نقل و می از او دارد
عجب که خار چه بدمست و تیز و روترشست
ز رشک آنک گل و لاله صد عدو دارد
به طور موسی بنگر که از شراب گزاف
دهان ندارد و اشکم چهارسو دارد
به مستیان درختان نگر به فصل بهار
شکوفه کرده که در شرب می غلو دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *