+ - x
 » از همین شاعر
 ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
 یوسف آخرزمان خرامان شد
 به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
 ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
 بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
 کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری

 » بیشتر بخوانید...
 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا
 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
 شایسته سالاری
 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

از سایه ی عاشقان اگر دور شوی
بر تو زند آفتاب و رنجور شوی
پیش و پس عاشقان چو سایه میدر
تا چون مه و آفتاب پرنور شوی

---

از شادی تو پر است شهر و وادی
از روی زمین و آسمان را شادی
کس را گله ای نیست ز تو جز غم را
کز غم همه را بداده ای آزادی

---

از عشق ازل ترانه گویان گشتی
وز حیرت عشق گول و نادان گشتی
از بسکه به مردی ز غمش جان بردی
وز بسکه بگفتی غم آن آن گشتی

---

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی
شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی
نقاش ازل نقش کند هر طرفی
از بهر قرار دل من تبریزی

---

از گل قفس هدهد جانها تو کنی
از خاک سیه شکرفشانها تو کنی
آن را که تو سرمه اش کشیدی او داند
کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی

---

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی
وز پرخوردن ابله و بیکار شوی
پرخواری تو جمله ز پرخواری تست
کم خوار شوی اگر تو کم خوار شوی

---

استاد مرا بگفتم اندر مستی
کگاهم کن ز نیستی و هستی
او داد مرا جواب و گفتا که برو
گر رنج ز خلق دور داری رستی

---

اسرار شنو ز طوطی ربانی
طوطی بچه ای زبان طوطی دانی
در مرغ و قفس خیره چرا میمانی
بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی

---

افتاد مرا با لب او گفتاری
گفتم که ز من سیر شدی گفت آری
گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست
گفتم دومش چیست بگو گفت آری

---

امروز مرا سخت پریشان کردی
پوشیده ی خویش را تو عریان کردی
من دوش حریف تو نگشتم از خواب
خوردی و نصیب بنده پنهان کردی

---

امشب برو ای خواب اگر بنشینی
از آتش دل سزای سبلت بینی
ای عقل برو که تو سخن می چینی
وی عشق بیا که سخت با تمکینی

---

امشب که فتاده ای به چنگال رهی
بسیار طپی ولیک دشوار رهی
والله نرهی ز بنده ای سرو سهی
تا سینه به این دل خرابم ننهی

---

امشب منم و یکی حریف چو منی
بر ساخته مجلسی برسم چمنی
جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست
ای کاش تو می بودی و اینها همه نی

---

اندر دل من مها دل افروز توئی
یاران هستند لیک دلسوز توئی
شادند جهانیان به نوروز و بعید
عید من و نوروز من امروز توئی

---

اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی
زیرا که بهر غمیم فریادرسی
کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان
جز آنکه ببخشیش باکرام کسی

---

اندر ره حق چو چست و چالاک شوی
نور فلکی باز بر افلاک شوی
عرش است نشیمن تو شرمت ناید
چون سایه مقیم خطه ی خاک شوی

---

اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی
وانچ از من بیچاره عزیز است توئی
چندانکه به خود می نگرم هیچ نیم
بالجمله ز من هر آنچه چیز است توئی

---

ای آتش بخت سوی گردون رفتی
وی آب حیات سوی جیحون رفتی
با تو گفتم که بیدلم من بیدل
بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی

---

ای آنکه به کوی یار ما افتادی
آن روی بدیدی به قفا افتادی
با تو گفتم که بی دلم من بیدل
بی دل اکنون شدم که بیرون رفتی

---

ای آنکه تو از دوش بیادم دادی
زان حالت پرجوش بیادم دادی
آن رحمت را کجا فراموش کنم
کز گنج فراموش بیادم دادی

---

ای آنکه تو خون عاشقان آشامی
فریاد ز عاشقی و بی آرامی
ای دوست منم اسیر دشمن کامی
آخر به تو باز گردد این بدنامی

---

ای آنکه ره گریز می اندیشی
تو پنداری که بر مراد خویشی
شه می کشدت مجوی با شه بیشی
که را بکند شهنشه درویشی

---

ای آنکه ز حد برون جان افزایی
بی حدی و حد هر نفس بنمایی
دانی که نداری به جهان گنجایی
در غیب بچفسیدی و بیرون نایی

---

ای آنکه ز حال بندگان میدانی
چشمی و چراغ در شب ظلمانی
باز دل ما را که تو میپرانی
آخر تو ندانی که تواش میخوانی

---

ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی
هر لحظه بر او نقش دگر اندازی
گه مات شوی و گه بداری ماتم
احسنت زهی صنعت با خود بازی

---

ای آنکه صلیب دار و هم ترسائی
پیوسته به زلف عنبر ترسائی
لب بر لب من به بوسه کمتر سائی
آئی بر من و لیک با ترس آئی

---

ای آنکه طبیب دردهای مائی
این درد ز حد رفت چه میفرمائی
والله اگر هزار معجون داری
من جانم نبرم تا تو رخی ننمائی

---

ای آنکه غلام خسرو شیرینی
با عشق بساز گر حریف دینی
پیوسته حریف عشق و گرمی میباش
تا عاشق گرم از تو برد عنینی

---

ای آنکه مرا بسته ی صد دام کنی
گوئی که برو در شب و پیغام کنی
گر من بروم تو با که آرام کنی
همنام من ای دوست کرا نام کنی

---

ای آنکه مرا دهر زبان میدانی
ور زانکه ببندند دهان میدانی
ور جان و دلم نهان شود زیر زمین
شاد است روانم که روان میدانی

---

ای آنکه نظر به طعنه میاندازی
بشناس دمی تو بازی از جان بازی
ای جان غریب در جهان میسازی
روزی دو فتاد مرغزی بارازی

---

ای ابر که تو جهان خورشیدانی
کاری مقلوب می کنی نادانی
از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی
بس گریه نصیب ماست تا گریانی

---

ای از تو مرا گوش پرودیده بهی
خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی
تو مردم دیده ای نه آویزه ی گوش
از گوش بدیده آ که در دیده نهی

---

ای باد سحر به کوی آن سلسله موی
احوال دلم بگوی اگر یابی روی
ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجوی
زنهار مرا ندیده ای هیچ مگوی

---

ای باد سحر تو از سر نیکوئی
شاید که حکایتم به آن مه گوئی
نی نی غلطم گرت بدوره بودی
پس گرد جهان دگر کرا میجوئی

---

ای باده تو باشی که همه داد کنی
صد بنده به یک صبوح آزاد کنی
چشمم به تو روشنست همچون خورشید
هم در تو گریزم که توام شاد کنی

---

ای باطل اگر ز حق گریزی چکنی
وی زهر بجز تلخی و تیزی چکنی
عشق آب حیات آمد و منکر چو خری
ای خر تو در آب درنمیزی چکنی

---

ای باغ خدا که پر بت و پر حوری
از چشم خلایق اینچنین چون دوری
ای دل نچشیده ای می منصوری
گر منکر آن باغ شوی معذوری

---

ای بانگ رباب از کجا می آئی
پرآتش و پر فتنه و پر غوغائی
جاسوس دلی و پیک آن صحرائی
اسرار دلست هرچه می فرمائی

---

ای پر ز جفا چند از این طراری
پنهان چه کنی آنچه به باطن داری
گر سر ز خط وفای من برداری
واقف نیم از ضمیر دل پنداری

---

ای بر سر ره نشسته ره می طلبی
در خرمن مه فتاده مه می طلبی
در چاه زنخدان چنین یوسف حسن
خود دلو توئی یوسف و چه می طلبی

---

ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی
دل را ز غرور نفس پرداختیی
گر معرفتش ترا مسلم بودی
یک لحظه به غیر او نپرداختیی

---

ای پیر اگر تو روی با حق داری
یا همچو صلاح دست مطلق داری
اینک رسن دراز و اینک سر دار
بسم الله اگر سر انا الحق داری

---

ای ترک چرا به زلف چون هندوئی
رومی رخ و زنگی خط و پر چین موئی
نتوان دل خود را به خطا گم کردن
ترسم که تو ترکی و به ترکی گوئی

---

ای چون علم بلند در صحرائی
وی چون شکر شگرف در حلوائی
زان میترسم که بدرگ و بدرائی
در مغز تو افکند دگر سودائی

---

ای چون علم سپید در صحرائی
ای رحمت در رسیده از بالائی
من در هوس تو میپزم حلوائی
حلوا بنگر به صورت سودائی

---

ای خواجه چرا بی پر و بالم کردی
بر بوی ثواب در وبالم کردی
از تو بره ی تو جو ندزدیدم من
از بهر چه جرم در جوالم کردی

---

ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی
وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی
دیدم که در آتشی و بگذاشتمت
تا پخته و تا زیرک و استاد شوی

---

ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی
گر خاص توئی گنه کنی عام شوی
بر رهگذرت دام نهاده است ابلیس
بدکار مباش زانکه در دام شوی

---

ای داده مرا به خواب در بیداری
آسان شده در دلم همه دشواری
از ظلمت جهل و کفر رستم باری
چون دانستم که عالم الاسراری

---

ای داده مرا چو عشق خود بیداری
وین شمع میان این جهان تاری
من چنگم و تو زخمه فرو نگذاری
وانگه گوئی بس است تا کی زاری

---

ای دام هزار فتنه و طراری
یارب تو چه فتنه ها که در سر داری
ای آب حیات اگر جهان سنگ شود
والله که چون آسیاش در چرخ آری

---

ای در دل من نشسته بگشاده دری
جز تو دگری نجویم و کو دگری
با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفت
تو دفع مده که نیست از تو گذری

---

ای در دل هر کسی ز مهرت تابی
وی از تو تضرعی بهر محرابی
جاوید شبی باید و خوش مهتابی
تا با تو غمی بگویم از هر بابی

---

ای دشمن جان و جان شیرین که توئی
نور موسی و طور سینین که توئی
وی دوست که زهره نیست جان را هرگز
تا نام برد از تو به تعیین که توئی

---

ای دل تو اگر هزار دلبر داری
شرط آن نبود که دل ز ما برداری
گر دل داری که دل ز ما برداری
از یار نوت مباد برخورداری

---

ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
انصاف بده که عشق را چون سائی
عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست
خاکت بر سر چه باد می پیمائی

---

ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی
وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی
صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند
این جمله شدی ولی مسلمان نشدی

---

ای دل تو و درد او اگر خود مردی
جان بنده ی تست اگر تو صاحب دردی
صد دولت صاف را به یک جو نخری
گر یک دردی ز دست دردش خوردی

---

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری
باری میکن به مفلسی اقراری
اینک در او دست به دریوزه برآر
درویش ز دریوزه ندارد عاری

---

ای دل چو وصال یار دیدی حالی
در پای غمش بمیر تا کی نالی
شرطست چو آفتاب رخ بنماید
گر شمع نمیرد بکشندش حالی

---

ای دل چه حدیث ماجرا می جوئی
من با توام ای دل تو کرا می جوئی
ور زانکه ندیده ای کرا می جوئی
ور زانکه بدیده ای چرا می جوئی

---

ای دوست به حق آنکه جان را جانی
چون نامه ی من رسد به تو برخوانی
از بوالعجبی نامه ی من ندرانی
چون حال دل خراب من میدانی

---

ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی
در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ
فردا بنمایمت چو بر سنگ زنی

---

ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی
ناساز شوی باز دمی ساز کنی
زان میترسم در جفا باز کنی
مکر اندیشی بهانه آغاز کنی

---

ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
جز مستی و جز شنگی و جز خماری
ما را چو خدا برای این آوردست
خصم خردیم و دشمن هشیاری

---

ای دیده تو از گریه زبون می نشوی
ای دل تو این واقعه خون می نشوی
ای جان چو به لب رسیدی از قالب من
آخر بچه خوشدلی برون می نشوی

---

ای روی ترا پیشه جهان آرائی
وی زلف ترا قاعده عنبر سائی
آن سلسله ی سحر ترا، آن شاید
کش می گزی و می کنی و می خایی

---

ای ساقی از آن باده که اول دادی
رطلی دو درانداز و بیفزا شادی
یا چاشنیی از آن نبایست نمود
یا مست و خراب کن چو سر بگشادی

---

ای ساقی جان که سرده ایامی
آرام دل خسته ی بی آرامی
مستان تو امروز همه مخمورند
آخر به تو بازگردد این بدنامی

---

ای سر سبب اندر سبب اندر سببی
وی تن عجب اندر عجب اندر عجبی
ای دل طلب اندر طلب اندر طلبی
وی جان طرب اندر طرب اندر طربی

---

ای شاخ گلی که از صبا می رنجی
ور زانکه گلی تو پس چرا می رنجی
آخر نه صبا مشاطه ی گل باشد
این طرفه که از لطف خدا می رنجی

---

ای شادی راز تو هزاران شادی
وز تو به خرابات هزار آبادی
وان سرو چمن را که کمین بنده ی تست
از خدمتت آزاد و هزار آزادی

---

ای شمع تو صوفی صفتی پنداری
کاین شش صفت از اهل صفا می داری
شبخیزی و نور چهره و زردی روی
سوز دل و اشک دیده و بیداری

---

ای صاف که می شور و چنین می گردی
بنشین و مگرد اگر چنین می گردی

---

تو بر قدم باز پسین می گردی
ای طالب دنیا تو یکی مزدوری

---

وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری
ای شاد بهر دو عالم از بی خبری
شادی غمش ندیده اش معذوری


---

ای عشق تو عین عالم حیرانی
سرمایه ی سودای تو سرگردانی
حال من دلسوخته تا کی پرسی
چون می دانم که به ز من میدانی

---

ای قاصد جان من به جان میارزی
جان خود چه بود هر دو جهان میارزی
این عالم کهنه آن ندارد بی تو
آن از تو ذلب کنم که آن میارزی

---

ای کاش که من بدانمی کیستمی
در دایره ی حیات با چیستمی
گر پنبه ی غفلتم نبودی در گوش
بر خود به هزار دیده بگریستمی

---

ای گل تو ز لطف گلستان می خندی
یا از دم عشق بلبلان می خندی
یا در رخ معشوق نهان می خندی
چیزیت بدو ماند از آن می خندی

---

ای کمتر مهمانیت آب گرمی
کز لذت آن مست شود بی شرمی
ای خالق گردون به خودم مهمان کن
گردون به کجا برد به آب گرمی

---

ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری
ابروی کمان و تیر مژگان داری
خورشید جبین و چهره ی همچون ماه
می گون لبی و چشم چو مستان داری

---

ای ماه اگرچه روشن و پرنوری
از روشنی روی بت من دوری
وی نرگس اگرچه تازه و مخموری
رو چشم بتم ندیده ای معذوری

---

ای ماه برآمدی و تابان گشتی
گرد فلک خویش خرامان گشتی
چون دانستی برابر جان گشتی
ناگاه فروشدی پنهان گشتی

---

ای موسی ما به طور سینا رفتی
وز ظاهر ما و باطن ما رفتی
تو سرد نگشته ای از آن گرمیها
چون سرد شوی که سوی گرما رفتی

---

این شاخ شکوفه بارگیرد روزی
وین باز طلب شکار گیرد روزی
می آید و میرود خیالش بر تو
تا چند رود قرار گیرد روزی

---

ای نرگس بی چشم و دهن حیرانی
در روی عروسان چمن حیرانی
نی در غلطم تو با عروسان چمن
ز اندیشه ی پوشیده ی من حیرانی

---

ای نسخه ی نامه ی الهی که توئی
وی آینه ی جمال شاهی که توئی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود به طلب هر آنچه خواهی که توئی

---

این عرصه که عرض آن ندارد طولی
بگذار عمارتش بهر مجهولی
پولیست جهان که قیمتش نیست جوی
یا هست رباطی که نیرزد پولی

---

ای نفس عجب که با دلم همنفسی
من بنده ی آن صبح که خندان برسی
ای در دل شب چو روز آخر چه کسی
هم شحنه و دزد و خواجه و هم عسسی

---

ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی

---

ای هیزم تو خشک نگردد روزی
تا تو فتد ز آتش دلسوزی
تا خرقه ی تن دری تو بی دل سوزی
عشق آموزی ز جان عشق آموزی

---

ای یار گرفته ی شراب آمیزی
برخیزد رستخیز چون برخیزی
می ریز شراب را که خوش می ریزی
چون خویش چنین شدی چرا بگریزی

---

امروز بیا که سخت آراسته ای
گوئی ز میان حسن برخاسته ای
بر چرخ برآی ماه را گوش بمال
در باغ درآ که سرو پیراسته ای

---

امروز ندانم بچه دست آمده ای
کز اول بامداد مست آمده ای
گر خون دلم خوری ز دستت ندهم
زیرا که به خون دل به دست آمده ای

---

ای آنکه بجز شادی و جز نور نه ای
چون نعره زنم که از برم دور نه ای
هرچند نمک های جهان از لب تست
لیکن چکنم چو اندر این شور نه ای

---

ای آنکه به لطف دلستان همه ای
در باغ طرب سرو روان همه ای
در ظاهر و باطن تو چون مینگرم
کس را نی ای نگار و آن همه ای

---

ای آنکه تو بر فلک وطن داشته ای
خود را ز جهان پاک پنداشته ای
بر خاک تو نقش خویش بنگاشته ای
وان چیز که اصل تست بگذاشته ای

---

ای آنکه تو جان بنده را جان شده ای
در ظلمت کفر شمع ایمان شده ای
اندر دل من ترانه گویان شده ای
واندر سر من چو باده رقصان شده ای

---

ای آنکه حریف بازی ما بده ای
این مجلس جانست چرا تن زده ای
چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی
بنده غم از آن شدی که خواجه شده ای

---

ای آنکه رخت چو آتش افروخته ای
تا کی سوزی که صد رهم سوخته ای
گوئی به رخم چشم بردوخته ای
نی نی، تو مرا چنین نیاموخته ای

---

ای آنکه مرا به لطف بنواخته ای
در دفع کنون بهانه ای ساخته ای
گر با همگان عشق چنین باخته ای
پس قیمت هیچ دوست نشناخته ای

---

ای خورشیدی که چهره افروخته ای
از پرتو آن کمال آموخته ای
از جمله ی اختران که افروخته ای
تو بیشتری که بیشتر سوخته ای

---

ای دوست که دل ز دوست برداشته ای
نیکوست که دل ز دوست برداشته ای
دشمن چو شنیده می نگنجد از شوق
در پوست که دل ز دوست برداشته ای

---

ای عشرت نیست گشته هستک شده ای
وی عابد پیر بت پرستک شده ای
غم نیست اگرچه تنگ دستک شده ای
از کوزه ی سر فراخ مستک شده ای

---

این نیست ره وصل که پنداشته ای
این نیست جهان جان که بگذاشته ای
آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات
اندر ره تست لیکن انباشته ای

---

با بی خبران اگر نشستی بردی
با هشیاران اگر نشستی مردی
رو صومعه ساز همچو زر در کوره
از کوره اگر برون شدی افسردی

---

با خنده ی بر بسته چرا خرسندی
چون گل باید که بی تکلف خندی
فرقست میان عشق کز جان خیزد
یا آنچه به ریسمانش برخود بندی

---

با دل گفتم که ای دل از نادانی
محروم ز خدمت شده ای میدانی
دل گفت مرا سخن غلط میرانی
من لازم خدمتم تو سرگردانی

---

بازآی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی

---

با زهره و با ماه اگر انبازی
رو خانه ز ماه ساز اگر میسازی
بامی که به یک لگد فرو خواهد شد
آن به که لگد زنی فرو اندازی

---

با صورت دین صورت زردشت کشی
چون خر نخوری نبات و بر پشت کشی
گر آینه زشتی ترا بنماید
دیوانه شوی بر آینه مشت کشی

---

با قلاشان چو رد نهادی پائی
در عشق چو پخت جان تو سودائی
رنجه مشو و به هیچ جائی مگریز
میدان که از این سپس نگنجی جائی

---

بالا شجری لب شکر و دل حجری
زنجیر سری، سیم بری رشک پری
چون برگذری درنگری دل ببری
چشمت مرساد سخت زیبا صوری

---

تو می خندی بهانه ای یافته ای
در خانه ی خود دام و دغل باخته ای
ای چشم فراز کرده چون مظلومان
در حیله و مکر موی بشکافته ای

---

جانم ز طرب چون شکر انباشته ای
چون برگ گل اندر شکرم داشته ای
امروز مرا خنده فرو می گیرد
تا در دهنم چه خنده ها کاشته ای

---

خوش خوش صنما تازه رخان آمده ای
خندان بدو لب لعل گزان آمده ای
آن روز دلم ز سینه بردی بس نیست
کامروز دگر به قصد جان آمده ای

---

در باغ درآب با گل اگر خار نه ای
پیش آر موافقت گر اغیار نه ای
چون زهر مدار روی اگر مار نه ای
این نقش بخوان چو نقش دیوار نه ای

---

گر آب دهی نهال خود کاشته ای
ور پست کنی مرا تو برداشته ای
خاکی بودم به زیر پاهای خسان
همچون فلکم مها تو افراشته ای

---

گر با همه ای چو بی منی بی همه ای
ور بی همه ای چو با منی با همه ای
در بند همه مباش، تو خود همه باش
آن دم داری که سخره ای دمدمه ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *