+ - x
 » از همین شاعر
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 دل چو دانه ما مثال آسیا
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی
 صبحدم شد زود برخیز ای جوان
 شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای
 ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
 جود الشموس علی الوری اشراق
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد

 » بیشتر بخوانید...
 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
 حسن تو همیشه در فزون باد
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 جیغ هایت بنفس می پیچد گوش هایم درازتر شده اند
 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

و هو معکم از او خبر می آید
در سینه از این خبر شرر می آید
زانی ناخوش که خویش نشناخته ای
چون بشناسی دگرچه در می آید

---

هان ای دل خسته وقت مرهم آمد
خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد
یاریکه از او کار شود یاران را
در صورت آدمی به عالم آمد

---

هر جا به جهان تخم وفا برکارند
آن تخم ز خرمنگه ما می آ رند
هرجا ز طرب ساز نی بردارند
آن شادی ماست آن خود پندارند

---

هر چند دلم رضا او می جوید
او از سر شمشیر سخن می گوید
خون از سر انگشت فرو می چکدش
او دست به خون من چرا می شوید

---

هرچیز که بسیار شود خوار شود
گر خوار شود به خانه ی پار شود
گر سیر شود از همه بیزار شود
یارش به بهای جان خریدار شود

---

هر دل که بسوی دلربائی نرود
والله که بجز سوی فنائی نرود
ای شاد کبوتری که صید عشق است
چندانکه برانیش بجائی نرود

---

هر روز دلم نو شکری نوش کند
کز ذوق گذشته ها فراموش کند
اول باده ز عاشقی نوش کند
آنگاه دهد به ما و مدهوش کند

---

هر شب که دل سپهر گلشن گردد
عالم همه ساکن چو دل من گردد
صد آه برآورم ز آیینه ی دل
آیینه ی دل ز آه روشن گردد

---

هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند
آن شب همه جان شوند هرجا که تنند
در چادر شب چه دختران دارد عشق
گر غم آید سبلت و ریشش بکنند

---

هر عمر که بی دیدن اصحاب بود
یا مرگ بود به طبع یا خواب بود
آبی که ترا تیره کند زهر بود
زهری که ترا صاف کند آب بود

---

هر عمر که بی دیدن اصحاب بود
یا مرگ بود به طبع یا خواب بود
آبی که ترا تیره کند زهر بود
زهری که ترا صاف کند آب بود

---

هر قبض اثر علت اولی باشد
صورت همه مقبول هیولی باشد
هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست
کانجا همه کل قابل اجزا باشد

---

هرگز حق صحبت قدیمت نبود
واندیشه ی این سیه گلیمت نبود
بر دیده نشینی و بدل درباشی
ور آتش و آب هیچ بیمت نبود

---

هر کو بگشاده گرهی می بندد
بر حال خود و حال جهان میخندد
گویند سخن ز وصل و هجران آخر
چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد

---

هر لحظه همی خوانمش از راه بعید
کو سوره ی یوسف است و قرآن مجید
گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید
گفت آنکه ترا دید کس را ندوید

---

هر لقمه ی خوش که بر دهان میگردد
میجوشد و صافش همه جان میگردد
خورشید و مه و فلک از آن میگردد
تا هرچه نهان بود عیان میگردد

---

هر موی زلف او یکی جان دارد
ما را چو سر زلف پریشان دارد
دانی که مرا غم فراوان از چیست
زانست که او ناز فراوان دارد

---

هستی اثری ز نرگس مست تو بود
آب رخ نیستی هم از هست تو بود
گفتم که مگر دست کسی در تو رسد
چون به دیدم که خود همه دست تو بود

---

هشدار که فضل حق بناگاه آید
ناگاه آید بر دل آگاه آید
خرگاه وجود خود ز خود خالی کن
چون خالی شد شاه به خرگاه آید

---

هل تا برود سرش به دیوار آید
سر بشکند و جامه به خون آلاید
آید بر من سوزن و انگشت گزان
کان گفته سخنهای منش یاد آید

---

هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد
هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد
گر من میرم مرا مگوئید که مرد
کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد

---

همواره خوشی و دلکشی نامیزد
هشدار مکن کژ که قدح میریزد
در عالم باد خاک بر سر کردن
شک نیست که هر لحظه غباری خیزد

---

یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد
خونابه ز دیده ام چکیدن گیرد
هرجا خبر دوست رسیدن گیرد
بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد

---

یاران یاران ز هم جدائی مکنید
در سر هوس گریز پائی نکنید
چون جمله یکید دو هوائی مکنید
فرمود وفا که بی وفائی مکنید

---

یار خواهم که فتنه انگیز بود
آتش دل و خونخواره و خونریز بود
با چرخ و ستارگان با ستیز بود
در بحر رود چو آتش نیز بود

---

یاریکه مرا در غم خود می بندد
غمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد
چون بیند او مرا که من غمگینم
پنهان پنهان شکر شکر می خندد

---

یک سو مشکوة امر پیغام نهاد
یک سوی دگر هزار گون دام نهاد
هر نیک و بدی که اول و آخر رفت
او کرد ولی بهانه بر عام نهاد

---

یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود
علم همه انبیات معلوم شود
آن صورت غیبی که جهان طالب اوست
در آینه ی فهم تو مفهوم شود

---

آن جمع کن جان پراکنده بیار
وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار
آواز بکش رضای پاینده بیار
ز آواز سرافیل شوم زنده بیار

---

آن زلف سیاه و قد رعناش نگر
شیرینی آن لعل شکرخاش نگر
گفتم که زکوة حسن یک بوسه بده
برگشت و به خنده گفت سوداش نگر

---

آن ساقی روح دردهد جام آخر
این مرغ اسیر بجهد از دام آخر
گردد فلک تند مرا رام آخر
وز کرده پشیمان شود ایام آخر

---

آن کس که ترا دیده بود ای دلبر
او چون نگرد بسوی معشوق دگر
در دیده هر آنکه کرد سوی تو نظر
تاریک نماید به خدا شمس و قمر

---

از عاشق بدنام بیا ننگ مدار
ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار
از دردی خم بجز مرا دنگ مدار
ای خونی خونخواره ز ما چنگ مدار

---

امروز من از تشنه دهانی و خمار
نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار
می آیم و می روم چو انگور افشار
آخر قدح شیره به عصار بسیار

---

اندیشه ی دهرت ز چه بگداخت جگر
طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر
پندار که نطفه ای نینداخت پدر
انگار که گلخنی نپرداخت قدر

---

ای آمده ز آسمان درین عالم دیر
و آورده خبرهای سموات به زیر
ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر
یارب تو بده دمدمه پنجه ی شیر

---

ای آنکه دلت باید در وی منگر
زاهد شو و چشم را بخوابان بگذار
اما چکند چشم که بیرون و درون
بیچاره ی عشق اوست بیچاره نظر

---

ای بوده سماع آسمانرا ره و در
وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر
اما به حضور تست آن چیز دگر
مانند نماز از پس پیغمبر

---

ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر
اندر ره تو پای من از سر خوشتر
چون بانگ دف عشق ترا ماه شنید
مه گشت دو تا و گفت چنبر خوشتر

---

ای دلبر عیار دل نیکوفر
از جمله ی نیکوان توئی نیکوتر
ای از شکرت دهان گلها پر زر
وز هجر کبود پوش تو نیلوفر

---

ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار
گر دیده وری ز هر سه بندی زنار
در توبه ی نیستی شو و باک مدار
کاین فقر منزه است ز یار و اغیار

---

ای زاده ی ساقی هله از غم بگذر
ای همدم روح قدس از دم بگذر
گفتی که ز غم گریختم شاد شدم
شادی روان خود از این هم بگذر

---

ای ظل تو از سایه ی طوبی خوشتر
ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر
پیش از رخ بنده ی معنی بودم
ای نقش تو از هزار معنی خوشتر

---

ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر
آتش به من اندر زن کاتش خوشتر
هر شش جهت از عشق خوش آباد شدست
با این همه بیرون شدن از شش خوشتر

---

ای مرد سماع معده را خالی دار
زیرا چو تهیست نی کند ناله ی زار
چون پر کردی شکم ز لوت بسیار
خالی مانی ز دلبر و بوس و کنار

---

این صورت باغست و در او نیست ثمر
تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور
یا کار معلق و فریبست و غرر
خود از تو نجست کس از این جنس خبر

---

بالا بنگر دو چشم را بالا دار
صاحب نظری کن و نظر با ما دار
مردانه و مرد روی دل اینجا دار
آوردم و آمدم تو دانی یاد آر

---

بالا منشین که هست پستی خوشتر
هشیار مشو که هست مستی خوشتر
در هستی دوست نیست گردان خود را
کان نیستی از هزار هستی خوشتر

---

با همت باز باش و یا هیبت شیر
در مخزن جان درآی با دیده ی سیر
رو زود بدانجا که نه زود است و نه دیر
بر بالا رو که خود نه بالا است نه زیر

---

بسیار بخوانده ام دستان و سمر
از عاشق و معشوق و غم و خون جگر
پای علم عشق همه عشق تو است
تو خود دگری شها و عشق تو دگر

---

تا بتوانی مدام می باش به ذکر
کز ذکر ترا راه نمایند به فکر
محرم چو شدی در حرم اجلالش
بینی به یقین جمال معشوقه ی بکر

---

تا چند کشی سخره ی نفس بیکار
تا چند خوری چو اشتران خوشه ی خار
تا چند دوی از پی نان و دینار
ای کافر و کافر بچه آخر دین دار

---

چون از رخ یار دور گشتم به بهار
با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار
از باغ بجای سبزه گو خار بروی
وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار

---

چون بت رخ تست بت پرستی خوشتر
چون باده ز جام تست مستی خوشتر
در هستی عشق تو چنین نیست شدم
کان نیستی از هزار هستی خوشتر

---

چون دید رخ زرد من آن شهره نگار
گفتا که دگر به وصلم امید مدار
زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار
تو رنگ خزان داری و من رنگ بهار

---

خواهی بستان حلقه ی مستان بنگر
خواهی سر خر به خودپرستان بنگر
اکنون سر خر نیز به بستان آمد
کون خر اگر نه ای به بستان بنگر

---

خورشید همی زرد شود بر دیوار
ما نیز همی زرد شویم از غم یار
گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار
گر کار چنین ماند خدایا زنهار

---

در باغ در نیامدم گرد آور
درویش و تهی روم من راهگذر
خواهی که برون روم مرا بگشا در
ور نگشائی گمان بد نیز مبر

---

در خاک در وفای آن سیمین بر
میکار دل و دیده میندیش ز بر
از من بشنو تا نشوی زیر و زبر
والله که خبر نداری از زیر و زبر

---

در مصطبه ها گر دو خرابات نگر
پیچیدن مستان به ملاقات نگر
در کعبه ی عشق سوی میقات نگر
هیهات شنو ز روح و هیهات نگر

---

در نوبت عشق چشم باشد در بار
چون او بگذشت دل بروید چو بهار
این دم چو بهار است ز روی دلدار
چون کار به نوبت است دم را هشدار

---

دست و دل ما هرچه تهی تر خوشتر
و آزادی دل ز هرچه خوشتر خوشتر
عیش خوش مفلسانه یک چشم زدن
از حشمت صد هزار قیصر خوشتر

---

دوری ز برادر منافق بهتر
پرهیز ز یار ناموافق بهتر
خاک قدم یار موافق حقا
از خون برادر منافق بهتر

---

رفتم به سر گور کریم دلدار
میتافت ز گلزار تنش چون گلزار
در خاک ندا کردم خاکا زنهار
آن یار وفادار مرا نیکو دار

---

روی چو مهت پیش چراغ اولی تر
روی حبشی کرده به داغ اولی تر
این حلقه چو باغست تو بلبل ما را
رقص بلبل میان باغ اولی تر

---

زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر
دل شیشه ی پرخون شود از ضربت تیر
گویم ز دل و شیشه و خون چیست نظیر
بردارم جام باده و گوید گیر

---

ساقی گفتم ترا می ساده بیار
وان زنده کن مردم آزاده بیار
گفتی که در این دور فلک بادی هست
تا باد رسیدن ای صنم باده بیار

---

سیلاب گرفت گرد ویرانه ی عمر
آغاز پری نهاد پیمانه ی عمر
خوش باش که تا چشم زنی خود بکشد
حمال زمانه رخت از خانه ی عمر

---

طبعم چو حیات یافت از جلوه ی فکر
آورد عروس نظم در حجره ی ذکر
در هر بیتی هزار دختر بنمود
هر یک به مثال مریم آبستن و بکر

---

فرمود خدا به وحی کای پیغمبر
جز در صف عاشقان بمنشین بگذر
هر چند ز آتشت جهان گرم شود
آتش میرد ز صحبت خاکستر

---

گر جان داری بیار جان باز آخر
آنجای که برده ای ز آغاز آخر
یک نکته شنید جان از آنجا آمد
صد نکته شنید چون نشد باز آخر

---

گر در سر و چشم عقل داری و صبر
بفروش زبان را و سر از تیغ بخر
ماهی طمع از زبان گویا ببرید
ز این رو نبرند از تن ماهی سر

---

گر گل کارم بیتو نروید جز خار
ور بیضه ی طاوس نهم گردد مار
ور بر گیرم رباب بر درد تار
ور هشت بهشت برزنم گردد چار

---

گفتم بنما که چون کنم بمیر
گفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر
گفتم که شوم شمع من پروانه
ای رو تو شمع روشنم گفت بمیر

---

گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر
گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر
گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر
گفتم که تنم گفت خرابی کم گیر

---

گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار
تا هردو یکی نشد نیامد گل و خار
در ظاهر خار و گل، مخالف دیدار
بر چشم خلاف دید، خندد گلزار

---

گفتی که: بیا که باغ خندید و بهار
شمعست و شراب و شاهدان چو نگار
آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود؟
و آنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار؟

---

گوش ما را بی دم اسرار مدار
چشم ما را بی رخ دلدار مدار
بزم ما را بی می خمار مدار
ما را نفسی بیخودت ای یار مدار

---

ای بسته حجاب، پردها را بردار
تا کس نرود دگر به صید مردار
رحم آر که مسیریان را از جوع
آب گرمی شدست یلغون بازار

---

مائیم چو حال عاشقان زیر و زبر
وز دلبر ما هر دو جهان زیر و زبر
از زیر و زبر منزه آمد شه ما
وانکس که از او جست نشان زیر و زبر

---

مجموع تن و قالب خود را بنگر
جوقی مستند و خفته بر همدیگر
مونس خواهی صلای بیداری زن
بر خفته منه پای و ازو در مگذر

---

مجنون و پریشان توام دستم گیر
سرگشته و حیران توام دستم گیر
هر بیسر و پای دستگیری دارد
من بیسر و بی پای توام دستم گیر

---

من دم نزنم از این جهان دمگیر
من در طربم همه جهان ماتم گیر
بیدق ببری ز ما ولی شه نبری
ما و رخ شه هزار بیدق کم گیر

---

من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار
تا این دو یکی نشد نیامد گل و خار
این خار و گل ارچه شد مخالف دیدار
بر چشم خلاف بین بخند ای گلزار

---

من مسخره ی تو نیسستم ای فاجر
تا مسخرگی نمایمت بس نادر
ویران کنمت چنانکه باید کردن
عاجز شود از عمارتت هر عامر

---

می آید گرگ نزد ما وقت سحر
هم فقربه میرباید و هم لاغر
تا چند کنی خرخر اندر بستر
بروی زن آب ای که خاکت بر سر

---

هر دم دل جمع را برنجاند یار
ماننده ی چرخیان بگرداند یار
بکدم همه را براند از پیش و دمی
چون فاتحه شان به عشق برخواند یار

---

هر دم دل خسته ام برنجاند یار
یا سنگدلست یا نمیداند یار
از دیده به خون نبشته ام قصه ی خویش
می بیند و هیچ بر نمیخواند یار

---

هین وقت صبوحست می ناب بیار
زیرا مرگست زندگانی هشیار
یا ناله این رباب بی دل بپذیر
یا پاس دل کباب پر داغ بدار

---

آمد آمد آنکه نرفت او هرگز
بیرون نبد آن آب از این جو هرگز
او نافه ی مشک و ما همه بوی وئیم
از نافه شنیده ای جدا بو هرگز

---

آمد بر من دوش نگاری سر تیز
شیرین سخنی شکر لبی شورانگیز
با روی چو آفتاب بیدارم کرد
یعنی که چو آفتاب دیدی برخیز

---

آمد دی دیوانه و شبهای دراز
مائیم و شب تیره و سودای دراز
ما را سر خواب نیست دل یاوه شده است
آنرا که دلیست تا کند پای دراز

---

آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز
ای دوست شب و روز ز دل می افروز
نی نی که غلط گفتم ای عشق آموز
عشق تو و سودای تو آنگه شب و روز

---

آن یار نهان کشید باز دستم امروز
از دست شدم بند گسستم امروز
یک مست نیم هزار مستم امروز
دیوانه ی دیوانه پرستم امروز

---

ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز
آتش بزن و هرچه بجز عشق بسوز
دکان شکرفروش و آنگه ترشی
برف و سرمای وآنگهی فصل تموز

---

ای جان سماع و روزه و حج و نماز
وی از تو حقیقت شده بازی و مجاز
امروز منم مطربت ای شمع طراز
وز چرخ بود نثار و قوال انداز

---

ای جان لطیف بیغم عشق مساز
در هر نفسش هزار روزه است و نماز
پیداست سراپا همه سودا و مجاز
آخر به گزاف نیست این ریش دراز

---

ای دل ز جفای دلستانان مگریز
دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز
می جوی نشان ز بی نشانان مگریز
صد جان بده و ز درد جانان مگریز

---

ای دل همه رخت را در این کوی انداز
پیراهن یوسف است بر روی انداز
ماهی بچه ای عمر نداری بی آب
اندیشه مکن خویش در این جوی انداز

---

ای ذره ز خورشید توانی بگریز
چون نتوانی گریخت با وی مستیز
تو همچو سبوئی و قضا همچون سنگ
با سنگ مپیچ و آب خود را بمریز

---

ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز
تا کی بود این دوستی ننگ آمیز
آمیزش من با تو اگر میجوئی
دریاب ز آب دیده ی رنگ آمیز

---

ای عشق تو داده باز جان را پرواز
لطف تو کشیده چنگ جان را در ساز
یک ذره عنایت تو ای بنده نواز
بهتر ز هزار ساله تسبیح و نماز

---

ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز
در دیده ی خفتگان نیفتی هرگز
باقی سخنی هست نگویم او را
تو نیز نگوئی و نگفتی هرگز

---

ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز
جانها همه اقوال تو از روی نیاز
ای لعل لبت توانگری عمر دراز
یک هدیه از آن لعل به قوال انداز

---

ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز
وی زهره بیا و از دلم چنگ آموز
و آنگه که نوای وصل آهنگ کند
ای بخت بد بیا و آهنگ آموز

---

امروز خوشم به جان تو فردا نیز
هم آبم و هم گوهرم و دریا نیز
هم کار و گیای دوست کارافزا نیز
هر لاف که دل زند بگویم ما نیز

---

امروز مرو از برم ای یار بساز
ای گلبن صد برگ بدین خار بساز
ای عشوه فروش با خریدار بساز
ای ماه تمام با شب تار بساز

---

امشب که گشاده است صنم با ما راز
ای شب چه شبی که عمر تو باد دراز
زاغان سیاه امشب اندر طربند
با باز سپید جان شده در پرواز

---

بازآمدم اینک که زنم آتش نیز
در توبه و در گناه و زهد و پرهیز
آورده ام آتشی که می فرماید
کای هرچه بجز خداست از جا برخیز

---

بازی بودم پریده از عالم راز
تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز
اینجا چه نیافتم کسی را دمساز
زان در که بیامدم برون رفتم باز

---

بنمای بمن رخ ای شمع طراز
تا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز
تا با تو بوم مجاز من جمله نماز
چون بی تو بوم نماز من جمله مجاز

---

جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز
تا پیشتر از مرگ نمیری دو سه روز
دنیا زن پیریست چه باشد گر تو
با پیر زنی انس نگیری دو سه روز

---

زنها مشو غره به بیباکی باز
زیرا که پری دارد از دولت باز
مرغی تو ولیک مرغ مسکین و مجاز
با باز شهنشاه تو شطرنج مباز

---

درد تو علاج کس پذیرد هرگز
یا از تو مراد میگریزد هرگز
گفتی که نهال صبر در دل کشتی
گیرم که بکاشتم بگیرد هرگز؟

---

در سر هوس عشق تو دارم همه روز
در عشق تو مست و بیقرارم همه روز
مر مستان را خمار یک روزه بود
من آن مستم که در خمارم همه روز

---

دل آمد و گفت هست سوداش دراز
شب آمد و گفت زلف زیباش دراز
سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز
او عمر عزیز ماست گو باش دراز

---

دل بر سر تو بدل نجوید هرگز
جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی دگر نروید هرگز

---

زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز
زین یخ صفتان یکی نشد گرم هنوز
نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز
نگرفت یکی را ز خدا شرم هنوز

---

شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز
روز است شبم ز روی آن روز افروز
ای شب شب از آنی که از او بیخبری
وی روز برو ز روز او روز آموز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *