+ - x
 » از همین شاعر
 کو مطرب عشق چست دانا
 تو تا بنشسته ای بر دار فانی
 چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
 دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان
 ای مطرب جان چو دف به دست آمد
 هشیار شدم ساقی دستار به من واده
 آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
 می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
 آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده

 » بیشتر بخوانید...
 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
 منم که گوشه میخانه خانقاه من است
 سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
 دیگر نمانده تاب فراق تو در سرم
 جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
 ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی
 شبانه
 یکی از حجرهٔ خلوت برونی
 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۶

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای آتشی افروخته در بیشه ی اندیشها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، امید را واجب تویی
مطلب تویی، طالب تویی، هم منتها، هم مبتدا
در سینه ها برخاسته، اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه ست و دغل، کین علت آمد وان دوا
ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا
این سُکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا
تدبیر صد رنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکنی
وندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لایُری
می مال پنهان گوش جان، می نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم، رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم، ساقی در آمد الصلا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *