+ - x
 » از همین شاعر
 بیار باده که اندر خمار خمارم
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 تو را پندی دهم ای طالب دین
 ما مست شدیم و دل جدا شد
 هلا ای آب حیوان از نوایی
 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!
 آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین

 » بیشتر بخوانید...
 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
 سیب
 در فاصله ی دردناک آب، میان قاره ها
 دریا
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 موی زیبای تو بی حادثهء مریم نیست
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۶

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای آتشی افروخته در بیشه ی اندیشها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، امید را واجب تویی
مطلب تویی، طالب تویی، هم منتها، هم مبتدا
در سینه ها برخاسته، اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه ست و دغل، کین علت آمد وان دوا
ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا
این سُکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا
تدبیر صد رنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکنی
وندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لایُری
می مال پنهان گوش جان، می نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم، رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم، ساقی در آمد الصلا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *