+ - x
 » از همین شاعر
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 اگر درد مرا درمان فرستی
 تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت ها
 دل بر ما شدست دلبر ما
 هم به درد این درد را درمان کنم
 هین که هنگام صابران آمد
 المنه لله که ز پیکار رهیدیم
 مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
 من رای درا تلالا نوره وسط الفاد
 غلامم خواجه را آزاد کردم

 » بیشتر بخوانید...
 گویند مرا که دوزخی باشد مست
 بازگشت
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
 پرنده
 لبم از نوش او شکر چیند
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 انتخاب
 زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری
 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رسم نو بین که شهریار نهاد
قبله مان سوی شهر یار نهاد
نقد عشاق را عیار نبود
او ز کان کرم عیار نهاد
گل صدبرگ برگ عیش بساخت
روی سوی بنفشه زار نهاد
هر که را چون بنفشه دید دوتا
کرد یکتا و در شمار نهاد
بی دلان را چو دل گرفت به بر
سرکشان را چو سر خمار نهاد
منتظر باش و چشم بر در دار
کو نظر را در انتظار نهاد
غم او را کنار گیر که غم
روی بر روی غمگسار نهاد
کس چه داند که گلشن رخ او
بر دل بی دلم چه خار نهاد
از دل بی دلم قرار مجوی
کاندر او درد بی قرار نهاد
آهوان صید چشم او گشتند
چونک رو جانب شکار نهاد
آن زره موی در کمان ز کمین
تیرهای زره گذار نهاد
خویشتن را چو در کنار گرفت
خلق را دور و برکنار نهاد
رحمتش آه عاشقان بشنید
آهشان را بس اعتبار نهاد
در عنایات خویششان بکشید
جرمشان را به جای کار نهاد
نور عشاق شمس تبریزی
نور در دیده شمس وار نهاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *