+ - x
 » از همین شاعر
 آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
 بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
 شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال
 به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 ما شاخ گلیم نی گیاهیم
 عالم گرفت نورم بنگر به چشم هایم
 سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
 اگر عالم همه پُر خار باشد
 ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها

 » بیشتر بخوانید...
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
 به این نابودمندی بودن آموز
 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
 دنیای مردان
 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رسم نو بین که شهریار نهاد
قبله مان سوی شهر یار نهاد
نقد عشاق را عیار نبود
او ز کان کرم عیار نهاد
گل صدبرگ برگ عیش بساخت
روی سوی بنفشه زار نهاد
هر که را چون بنفشه دید دوتا
کرد یکتا و در شمار نهاد
بی دلان را چو دل گرفت به بر
سرکشان را چو سر خمار نهاد
منتظر باش و چشم بر در دار
کو نظر را در انتظار نهاد
غم او را کنار گیر که غم
روی بر روی غمگسار نهاد
کس چه داند که گلشن رخ او
بر دل بی دلم چه خار نهاد
از دل بی دلم قرار مجوی
کاندر او درد بی قرار نهاد
آهوان صید چشم او گشتند
چونک رو جانب شکار نهاد
آن زره موی در کمان ز کمین
تیرهای زره گذار نهاد
خویشتن را چو در کنار گرفت
خلق را دور و برکنار نهاد
رحمتش آه عاشقان بشنید
آهشان را بس اعتبار نهاد
در عنایات خویششان بکشید
جرمشان را به جای کار نهاد
نور عشاق شمس تبریزی
نور در دیده شمس وار نهاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *