+ - x
 » از همین شاعر
 گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش
 گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
 اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
 تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
 هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
 اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
 ورد البشیر مبشرا ببشاره
 گر تو خواهی وطن پر از دلدار
 گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی

 » بیشتر بخوانید...
 وعظ بیجا
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 عشق یعنی
 گُلِ شگفتۀ من از بهشت، رانده شده
 در گوش دلم گفت فلک پنهانی
 سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 مرا « بوسیدنی پیکر » بگویی
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیده ها شب فراز باید کرد
روز شد دیده باز باید کرد
ترک ما هر طرف که مرکب راند
آن طرف ترک تاز باید کرد
مطبخ جان به سوی بی سوییست
پوز آن سو دراز باید کرد
چون چنین کان زر پدید آمد
خویش را جمله گاز باید کرد
جامه عمر را ز آب حیات
چون خضر خوش طراز باید کرد
چون غیورست آن نبات حیات
زین شکر احتراز باید کرد
چون چنین نازنین به خانه ماست
وقت نازست ناز باید کرد
با گل و خار ساختن مردیست
مرد را ساز ساز باید کرد
قبله روی او چو پیدا شد
کعبه ها را نماز باید کرد
سجده هایی که آن سری باشد
پیش آن سرفراز باید کرد
پیش آن عشق عاقبت محمود
خویشتن را ایاز باید کرد
چون حقیقت نهفته در خمشیست
ترک گفت مجاز باید کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *