+ - x
 » از همین شاعر
 دیده خون گشت و خون نمی خسبد
 جان به فدای عاشقان خوش هوسیست عاشقی
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 بار دیگر ملتی برساختی برساختی
 امروز تو خوشتری و یا من
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 عطارد مشتری باید متاع آسمانی را
 به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه
 ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را
 ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر

 » بیشتر بخوانید...
 چو از دل عشق رفت آزار آید
 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 آسیای نوبتی
 حق با پدر بود
 در پیشگاه هنر
 مجال
 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آتش افکند در جهان جمشید
از پس چار پرده چون خورشید
خنک او را که شد برهنه ز بود
وای آن را که جست سایه بید
دل سپیدست و عشق را رو سرخ
زان سپیدی که نیست سرخ و سپید
عشق ایمن ولایتیست چنانک
ترس را نیست اندر او امید
هر حیاتی که یک دمش عمرست
چون برآید ز عشق شد جاوید
یک عروسیست بر فلک که مپرس
ور بپرسی بپرس از ناهید
زین عروسی خبر نداشت کسی
آمدند انبیا به رسم نوید
شمس تبریز خسرو عهدست
خسروان را هله به جان بخرید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *