+ - x
 » از همین شاعر
 مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
 دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
 بیا ای یار کامروز آن مایی
 جز جانب دل به دل نیاییم
 آن کس که ز تو نشان ندارد
 اگر یار مرا از من برآری
 از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی
 امسال بلبلان چه خبرها همی دهند
 بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
 خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکن

 » بیشتر بخوانید...
 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
 گریه تلخ
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
 باز دنیای مرا نالید و رفت
 عزت سرخ
 سرنوشت رأی
 رگ رگم را جای خون دریای گل جاری شده
 شکر خدا
 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سلیمانا بیار انگشتری را
مطیع و بنده کن دیو و پری را
برآر آواز ردوها علی
منور کن سرای شش دری را
برآوردن ز مغرب آفتابی
مسلم شد ضمیر آن سری را
بدین سان مهتری یابد هر آن کس
که بهر حق گذارد مهتری را
بنه بر خوان جفان کالجوابی
مکرم کن نیاز مشتری را
به کاسی کاسه سر را طرب ده
تو کن مخمور چشم عبهری را
ز صورت های غیبی پرده بردار
کسادی ده نقوش آزری را
ز چاه و آب چه رنجور گشتیم
روان کن چشمه های کوثری را
دلا در بزم شاهنشاه دررو
پذیرا شو شراب احمری را
زر و زن را به جان مپرست زیرا
بر این دو دوخت یزدان کافری را
جهاد نفس کن زیرا که اجری
برای این دهد شه لشکری را
دل سیمین بری کز عشق رویش
ز حیرت گم کند زر هم زری را
بدان دریادلی کز جوش و نوشش
به دست آورد گوهر گوهری را
که باقی غزل را تو بگویی
به رشک آری تو سحر سامری را
خمش کردم که پایم گل فرورفت
تو بگشا پر نطق جعفری را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *