+ - x
 » از همین شاعر
 جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو
 به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز
 اگر او ماه منستی شب من روز شدستی
 خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست
 جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟
 روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 رحم کن ار زخم شوم سر به سر
 من سر نخورم که سر گرانست
 دلا تو شهد منه در دهان رنجوران

 » بیشتر بخوانید...
 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 غدیر
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 راز آفرینش
 قلب آرزو
 دردم از یار است و درمان نیز هم
 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که بهر تو انتظار کند
بخت و اقبال را شکار کند
بهر باران چو کشت منتظر است
سینه را سبز و لاله زار کند
بهر خورشید کان چو منتظر است
سنگ را لعل آبدار کند
انتظار ادیم بهر سهیل
اندر او صد هزار کار کند
آهنی کانتظار صیقل کرد
روی را صاف و بی غبار کند
ز انتظار رسول تیغ علی
در غزا خویش ذوالفقار کند
انتظار جنین درون رحم
نطفه را شاه خوش عذار کند
انتظار حبوب زیر زمین
هر یکی دانه را هزار کند
آسیا آب را چو منتظر است
سنگ را چست و بی قرار کند
انتظار قبول وحی خدا
چشم را چشم اعتبار کند
انتظار نثار بحر کرم
سینه را درج در چو نار کند
شیره را انتظار در دل خم
بهر مغز شهان عقار کند
بی کنارست فضل منتظرش
رانده را لایق کنار کند
تا قیامت تمام هم نشود
شرح آن کانتظار یار کند
ز انتظارات شمس تبریزی
شمس و ناهید و مه دوار کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *