+ - x
 » از همین شاعر
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای
 برو برو که به بز لایق است بزغاله
 چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
 چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
 گرمابه دهر جان فزا بود
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
 بیا با هم سخن از جان بگوییم

 » بیشتر بخوانید...
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 شکار بوی ارچه
 زعشاق رنجیدنت را بنازم
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
 مسلمانی که داند رمز دین را
 استخرخیال
 مهاجر چیست؟
 خودی را از وجود حق وجودی
 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که بهر تو انتظار کند
بخت و اقبال را شکار کند
بهر باران چو کشت منتظر است
سینه را سبز و لاله زار کند
بهر خورشید کان چو منتظر است
سنگ را لعل آبدار کند
انتظار ادیم بهر سهیل
اندر او صد هزار کار کند
آهنی کانتظار صیقل کرد
روی را صاف و بی غبار کند
ز انتظار رسول تیغ علی
در غزا خویش ذوالفقار کند
انتظار جنین درون رحم
نطفه را شاه خوش عذار کند
انتظار حبوب زیر زمین
هر یکی دانه را هزار کند
آسیا آب را چو منتظر است
سنگ را چست و بی قرار کند
انتظار قبول وحی خدا
چشم را چشم اعتبار کند
انتظار نثار بحر کرم
سینه را درج در چو نار کند
شیره را انتظار در دل خم
بهر مغز شهان عقار کند
بی کنارست فضل منتظرش
رانده را لایق کنار کند
تا قیامت تمام هم نشود
شرح آن کانتظار یار کند
ز انتظارات شمس تبریزی
شمس و ناهید و مه دوار کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *