+ - x
 » از همین شاعر
 می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا
 یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران
 من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
 بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
 یا مالک دمة الزمان
 به من نگر که منم مونس تو اندر گور
 گفتم که ای جان خود جان چه باشد
 سی و هفتم
 ساقی این جا هست ای مولا بلی

 » بیشتر بخوانید...
 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
 پریشان هر دم ما از غمی چند
 گرگی بیرون می آید از غار
 اشکی در گذرگاه تاریخ
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!
 یک کوچه ی باران زده...
 دعوت
 گفتم برای آنکه بماند حدیث من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که را ذوق دین پدید آید
شهد دنیاش کی لذیذ آید
آن چنان عقل را چه خواهی کرد
که نگوسار یک نبیذ آید
عقل بفروش و جمله حیرت خر
که تو را سود از این خرید آید
نه از آن حالتیست ای عاقل
که در او عقل کس بدید آید
نشود باز این چنین قفلی
گر همه عقل ها کلید آید
گر درآیند ذره ذره به بانگ
آن همه بانگ ناشنید آید
چه شود بیش و کم از این دریا
بنده گر پاک وگر پلید آید
هر که رو آورد بدین دریا
گر یزیدست بایزید آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *