+ - x
 » از همین شاعر
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 چرا منکر شدی ای میر کوران
 العشق یقول لی تزین
 گهی پرده سوزی، گهی پرده داری
 تو چشم شیخ را دیدن میاموز
 آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای
 برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
 جان و جهان، چو روی تو در دو جهان کجا بود؟
 عقل آمد عاشقا خود را بپوش
 یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی

 » بیشتر بخوانید...
 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
 هرکس که به ازدواج پابند شود
 کیوان چو قران به برج خاکی افگند
 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
 هدیه
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 زپیراهن تنت را گر ربایم
 فرار
 دام مهرویان
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که را ذوق دین پدید آید
شهد دنیاش کی لذیذ آید
آن چنان عقل را چه خواهی کرد
که نگوسار یک نبیذ آید
عقل بفروش و جمله حیرت خر
که تو را سود از این خرید آید
نه از آن حالتیست ای عاقل
که در او عقل کس بدید آید
نشود باز این چنین قفلی
گر همه عقل ها کلید آید
گر درآیند ذره ذره به بانگ
آن همه بانگ ناشنید آید
چه شود بیش و کم از این دریا
بنده گر پاک وگر پلید آید
هر که رو آورد بدین دریا
گر یزیدست بایزید آید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *