+ - x
 » از همین شاعر
 به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 دگرباره چو مه کردیم خرمن
 مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش
 وصف آن مخدوم می کن گر چه می رنجد حسود
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی
 ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند
 سی و پنجم
 ایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داری
 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار

 » بیشتر بخوانید...
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
 ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
 فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برآ
 پاییز
 قلزم تلاوت
 خودی را از وجود حق وجودی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آه در آن شمع منور چه بود
کتش زد در دل و دل را ربود
ای زده اندر دل من آتشی
سوختم ای دوست بیا زود زود
صورت دل صورت مخلوق نیست
کز رخ دل حسن خدا رو نمود
جز شکرش نیست مرا چاره ای
جز لب او نیست مرا هیچ سود
یاد کن آن را که یکی صبحدم
این دلم از زلف تو بندی گشود
جان من اول که بدیدم تو را
جان من از جان تو چیزی شنود
چون دلم از چشمه تو آب خورد
غرقه شد اندر تو و سیلم ربود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *