+ - x
 » از همین شاعر
 چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
 مرغ دلم باز پریدن گرفت
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 توبه سفر گیرد با پای لنگ
 من اشتر مست شهریارم
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای

 » بیشتر بخوانید...
 شعر ناتمام
 کوکنار
 هاتفی از گوشه میخانه دوش
 یک گل بهار نیست
 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
 آیینه ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
جمله ارواحنا تغمس فیما ترید
نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید
طبل قیامت زدند خیز که فرمان رسید
انت لطیف الفعال انت لذیذ المقال
انت جمال الکمال زدت فهل من مزید
از پس دور قمر دولت بگشاد در
دلق برون کن ز سر خلعت سلطان رسید
جاء اوان السرور زال زمان الفتور
لیس لدنیا غرور یا سندی لا تحید
دیو و پری داشت تخت ظلم از آن بود سخت
دیو رها کرد رخت چتر سلیمان رسید
هل طرب یا غلام فاملا کاس المدام
انت بدار السلام ساکن قصر مشید
عشق چه خوش حاکمیست ظالم و بی قول نیست
حاجت لاحول نیست دیو مسلمان رسید
یا لمع المشرق مثلک لم یخلق
خذ بیدی ارتقی نحوک انت المجید
عاشق از دست شد نیست شد و هست شد
بلبل جان مست شد سوی گلستان رسید
پرده برانداخت حور جمله جهان همچو طور
زیر و زبر بست نور موسی عمران رسید
هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوست
صورت از رشک حق پرده گر جان رسید
هست تنت چون غبار بر سر بادی سوار
چونک جدا گشت باد خاک به ماچان رسید
اعلم ان الغبار مرتفع بالریاح
مثل هوی اختفی وسط صیاح شدید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *