+ - x
 » از همین شاعر
 یا ویح نفسنا بفوات الفضائل
 صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
 چه باده بود که در دور از بگه دادی
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 به حق و حرمت آنک همگان را جانی
 ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی
 تو هر روزی از آن پشته برآیی
 ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد
 مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
 یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی

 » بیشتر بخوانید...
 جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
 عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم
 دیگر نمانده تاب فراق تو در سرم
 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد
 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
 پاییز
 دلهای گریخته
 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر
قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی پا و سر
بی کسب و بی کوشش همه چون دیگ در جوشش همه
بی پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر
از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر
وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر
چون ذره ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا
بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر
در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون
وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر
در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل
در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر
باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان
مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر
بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر
شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *