+ - x
 » از همین شاعر
 روز باران است و ما جو می کنیم
 بتا گر مرا تو ببینی ندانی
 این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
 مستدرکات
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
 بانگ برآمد ز خرابات من
 داد جاروبی به دستم آن نگار
 مطرب جان های دل برده
 ساقی انصاف خوش لقایی

 » بیشتر بخوانید...
 سوار نور
 کژدم ِ عسل دختر
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 بتو
 كنار آمده ام با تمام غم هایم
 گرچه غم و رنج من درازی دارد
 کندو
 شایسته سالاری
 پر می كَشی پرندۀ زیبا كجا ... به خیر؟
 مجنون صفت به ناله و فریاد می روم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امیر حسن خندان کن چشم را
وجودی بخش مر مشتی عدم را
سیاهی می نماید لشکر غم
ظفر ده شادی صاحب علم را
به حسن خود تو شادی را بکن شاد
غم و اندوه ده اندوه و غم را
کرم را شادمان کن از جمالت
که حسن تو دهد صد جان کرم را
تو کارم زان بر سیمین چو زر کن
تو لعلین کن رخ همچون زرم را
دلا چون طالب بیشی عشقی
تو کم اندیش در دل بیش و کم را
بنه آن سر به پیش شمس تبریز
که ایمانست سجده آن صنم را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *