+ - x
 » از همین شاعر
 بیا ای مونس جان های مستان
 کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
 برنشین ای عزم و منشین ای امید
 سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا
 در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
 تو چرا جمله نبات و شکری
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 عقل گوید که من او را به زبان بفریبم

 » بیشتر بخوانید...
 عشق خفته
 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
 مه
 بارون
 لبم از نوش او شکر چیند
 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
 آنکه از جمله خاص است بيار
 شکست
 خودی را از وجود حق وجودی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر
من با تو نمی گویم ای مرده پار آخر
ماننده ابری تو هم مظلم و بی باران
تاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر
این جمله فرمان ها از بهر قدر آمد
ای جبری غافل تو از لذت کار آخر
با کور کسی گوید کاین رشته به سوزن کش
با بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر
با طفل دوروزه کس از شاهد و می گوید
یا با نظر حیوان از چشم خمار آخر
چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشین
از حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر
در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزی
غوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *